زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

با ترجمه هر پاراگراف از متن زیر بخشهایی از شعر «صدای پای آب» سهراب سپهری برای من تداعی میشد. با اجازه دوستان بخشهایی که بیشتر از همه با خوندن این متن به یادم آمد در پایان متن قرار دادم و برای عنوان مطلب هم یک خط از همین شعر انتخاب شد.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

پرسش- اشو, من احساس میکنم زندگی بسیار کسالت بار است. چه کنم؟

 OshoConsciousSleepingMeditation

اشو- به اندازه کافی زحمت کشیده ای. زندگی را کسالت بار کرده ای – عجب دستاوردی! زندگی,این رقص وجد و سرخوشی را تبدیل به کسالت کرده ای. معجزه کرده ای! دیگر میخواهی چه کنی؟ کاری بزرگتر از این نمی توانی انجام دهی. زندگی و کسالت؟ تو توانایی عظیمی برای نادیده گرفتن زندگی داری. قبلا گفته بودم جهالت یعنی توانایی در نادیده گرفتن. تو حتما پرنده ها و  درختان و گلها و انسانها را نادیده گرفته ای. در غیر این صورت زندگی چنان زیبایی عظیمی دارد, چنان زیبایی باور نکردنیی دارد که اگر آن را ببینی دیگر خندیدنت متوقف نخواهد شد. دائما خواهی خندید – دست کم در درونت.

زندگی کسالت بار نیست بلکه ذهن کسالت آور است. و ما چنان ذهنی میسازیم, چنان ذهن مستحکمی میسازیم, که همچون دیوار چین دور ما را میبندد و اجازه نمیدهد زندگی وارد ما شود. اتصال ما با زندگی را منقطع میکند. جدا می افتیم, در سلولی بی پنجره زندانی میشویم. وقتی پشت دیوار سلول زندان زندگی میکنی نمیتوانی خورشید صبح را ببینی, پرنده های در حال پرواز را نمیبینی,آسمان شب و ستارگانش را نمیبینی. و البته که فکر میکنی زندگی کسالت بار است. این نتیجه گیری غلط است. تو در جای غلطی قرار گرفته ای؛ در زمینه غلطی زندگی میکنی.

تو (پرسش کننده) احتمالا مذهبی هستی, زیرا مذهبی بودن زندگی را چنین کسالت بار میکند؛ یا در پی دانش بودن. باید از کتب آسمانی ادیان بسیار آموخته بود. باید بسیار مطلع بود, بیش از حد دانشمند بود تا چنین دیوار کلفتی از کلمات – کلمات پوچ, کلمات خالی- را به دور خود کشید و از دیدن زندگی ناتوان شد.

دانش مانع زندگی است. دانشت را به کناری بگذار! و سپس با چشمانی خالی نگاه کن… و زندگی حیرت بدون انقطاع میشود. و من از زندگی عبادی و الهی حرف نمیزنم – زندگی عادی خارق العاده است. حضور خدا را در وقایع کوچک خواهی دید – خنده یک کودک, پارس سگ, رقص طاووس. اما اگر دانش چشمانت را پوشانده باشد نمی توانی ببینی. فقیرترین افراد کسی است که پشت پرده ای از دانش زندگی میکند. فقیرترینان آنان هستند که از میان ذهنشان زندگی میکنند. ثروتمندترینان کسانی هستند که پنجره بی ذهنی را گشوده اند و زندگی را در بی ذهنی میزیند.

 http://www.comeniuscin.eu/images/oziogallery2/nature3.jpg

تو در این تجربه تنها نیستی. در واقع بیشتر مردم با تو موافقند. آنها هیچ چیز مسحور کننده ای هیچ جا نمیبینند. و زندگی در هیچ لحظه ای با لحظه دیگر یکی نیست و سرشار از شگفتی است؛ هر لحظه عوض میشود تغییرات غیر قابل پیش بینی دارد. چگونه ممکن است از شگفتی آن تاثیر نگیری؟ تنها راه تاثر نگرفتن از آن ماندن در گذشته است؛ چنگ زدن به تجربیاتت, دانشت, خاطراتت, ذهنت. آنگاه دیگر آنچه که هست را نمیتوانی ببینی؛ حال را از دست میدهی.

حال را از دست دادن یعنی دچار کسالت شدن. در حال باش و در کمال شگفتی خواهی دید که دیگر هیچ کسالتی وجود ندارد. با نگاه کردن به دنیا مثل یک طفل آغاز کن. دوباره کودک شو! این مراقبه است: کودک بودن – تولدی دوباره, دوباره معصوم شدن, بی دانش شدن. قبلا گفته بودم استاد گفت: ندانستن محرمیت است.

بله, حتما با زندگی بیگانه شده ای و کسالت به تو رو آورده. تو محرمیت را فراموش کرده ای. پلهایت به حال شکسته است. دانش چون دیوارعمل میکند: معصومیت چون پل.

دوباره چون یک طفل نگاه کن. دوباره به ساحل برو و صدف جمع کن. به کودکی که صدف جمع میکند نگاه کن – گویی معدنی از الماس جسته است. اینچین هیجان زده است! به کودکی که با ماسه قلعه ای میسازد نگاه کن و ببین چگونه غرق کارش است, کاملا غرق, گویی هیچ چیزی مهمتر از ساختن یک قلعه ماسه ای نیست. به کودکی که پروانه ای را دنبال میکند نگاه کن… و دوباره کودک شو. دنبال پروانه ها بدو. قلعه ماسه ای بساز, صدف جمع کن.

چنان زندگی نکن که گویی می دانی. تو هیچ نمی دانی! همه آنچه می دانی بی فایده است. آن دم که چیزی را بدانی کسالت ناپدید میشود. دانایی چنان ماجراجویی بزرگی است که دیگر کسالت نمیتواند در حضورش وجود داشته باشد. کسالت  میتواند با دانش وجود داشته باشد, با دانایی نمیتواند. و اجازه بده یادآوری کنم: من از دانش الهی حرف نمیزنم, یا دانش رمزی و محرمانه؛ من از این زندگی حرف میزنم. با کمی شفافیت بیشتر, با کمی روشنی بیشتر به اطرافت نگاه کن… زندگی به شدت خنده دار است!

فروشگاهی در مرکز شهر تابلویی را پشت ویترینش گذاشته. روی تابلو نوشته شده: اجناس ساخت آمریکا بخرید. پایین تابلو با حروف ریز نوشته شده: ساخت ژاپن.

کمی با دقت به اطراف نگاه کن.

منبع:

Source – Osho Book «Ah, This!»

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

 

زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است
رخت‌ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است

پشت سر نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمی‌خواند
پشت سر باد نمی‌آید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد

 

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.org  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

ویپاسانا،مراقبه مادر؛ مشاهده و آگاهی

مطلب زیر توضیح مراقبه ویپاسانا, مادر همه مراقبه ها, است از زبان اشو. پایه ویپاسانا آگاهی و مشاهدهاست. در ادامه مطلب توضیحاتی درباره مشاهده از کتاب PhilosophiaUltima و داستانی از عارف بزرگ, بایزید درباره آگاهی از کتاب Osho on Sufism, witnessing awarenessخواهید خواند.

 

سه روش انجام مراقبه ویپاسانا

صدها تکنیک مراقبه موجود است, اما جوهر همه این تکنیکها یکی است, تنها شکلشان فرق میکند. جوهر همه مراقبه ها در ویپاسانا است. ویپاسانا مراقبه ایست که در مقایسه با سایرین بیشترین مردم را در جهان به بیداری رسانده است, زیرا بن مایه تمام مراقبه هاست.

سایر مراقبه ها همین بن مایه را دارند اما در اشکال متفاوت؛ چیزی غیر ضروری نیز به آنها افزوده شده است. اما ویپاسانا بن مایه ناب است. نه میتوانید چیزی از آن حذف کنید و نه میتوانید برای بهبود چیزی به آن بیفزایید. ویپاسانا چنان ساده است که حتی یک کودک هم میتواند آن را انجام دهد. در واقع کودکان خردسال بهتر از شما میتوانند آن را انجام دهند زیرا هنوز با زباله های ذهن انباشته نشده اند و پاک تر و معصوم تر از شما هستند… ویپاسانا به سه روش ممکن است و میتوانید هر یک که مناسب شماست برگزینید.

اولین روش آکاهی از حرکاتتان, بدنتان, ذهنتان, قلبتان است. در راه رفتن, با آگاهی راه بروید. هنگام حرکت دادن دستانتان باید با آگاهی حرکت کنید و کاملا بدانید که در حال حرکت دادن دستانتان هستید. ممکن است بدون هیچ آگاهیی تکانشان دهید, درست مثل شیی مکانیکی. هنگامی که به قدم زدن صبحگاهیتان میپردازید ممکن است راه بروید بدون اینکه از کف پاهایتان آگاه باشید. از حرکات بدنتان آگاه باشید. هنگام غذا خوردن از حرکاتی که برای خوردن ضروری است آگاه باشید. هنگام دوش گرفتن از خنکیی که شما را در بر میگیرد آگاه باشید, از آبی که بر روی بدنتان جریان پیدا میکند و لذت فروانی به شما میدهد… فقط هشیار باشید.

ویپاسانا نمیتواند در حالت نا آگاه روی دهد. در مورد ذهنتان نیز چنین کنید: هر فکری که از پرده ذهنتان میگذرد نظاره کنید. نظاره گر هر احساسی باشید که بر پرده قلبتان می افتد. خود را درگیر نکنید, خود را با آن یکی ندانید, ارزش گذاری نکنید و خوب و بد معلوم نکنید؛ این بخشی از مراقبه شماست. مراقبه شما باید آگاهی بدون انتخاب (سوژه آگاهی) باشد.

روزی خواهید توانست ملایم ترین حال و هواهای خود را نیز مشاهده کنید: چگونه اندوه مانند شب که آرام آرام جهان را در بر میگیرد, در شما فرود می آید, چگونه ناگهان چیزی کوچک شما را شادمان میکند. تنها شاهد باشید. فکر نکنید «من غمگین هستم» تنها بدانید «غم در اطرافم است. شادی در اطرافم است. با حال و هوای خاصی روبرو شده ام.» اما همیشه در دوردست هستید: نظاره گری که بر روی تپه ای ایستاده و همه اتفاقات در دره رخ میدهد. این یکی از روشهای انجام ویپاسانا است.

http://photos3.meetupstatic.com/photos/event/8/e/1/4/event_187656372.jpeg

و حس من این است که این آسانترین روش برای یک زن است؛ زیرا زنها نسبت به بدن خود آگاهتر از مردها هستند. این طبیعت زنان است. زن آگاه است که ظاهرش چطور به نظر می آید, نسبت به حرکاتش هشیارتر است, نسبت به نحوه نشستنش؛ همیشه آگاهانه میخرامد. و این حاصل تربیت او نیست؛ چیزی طبیعی و بیولوژیک است.مادرانی که بیش از دو یا سه فرزند به دنیا آورده اند میتوانند حس کنند در رحمشان فرزند دختری حمل میکنند یا پسر. پسر فوتبال بازی میکند؛ به این طرف و آن طرف لگد میزند, کاری میکند که حس شود- حضور خود را اعلام میکند. دختر ساکت و آرام می ماند؛ فوتبال بازی نمیکند, لگد نمیزند, اعلام (حضور) نمیکند. تا حد امکان ساکت می ماند, تا حد امکان آرام. پس موضوع تربیت نیست زیرا حتی در رحم رفتار دختر و پسر متفاوت است. پسر بی قرار است, در یک جا بند نمیشود. دائما تغییر مکان میدهد. میخواهد همه کار کند, همه چیز را بداند. دختر رفتاری کاملا متفاوت دارد.

روش دوم آگاه شدن از تنفس است. وقتی نفس را به داخل میدهید شکمتان بالا می آید و وقتی نفس را بیرون میدهید شکمتان دوباره پایین میرود. پس روش دوم آگاه بودن از شکمتان است, بالا رفتن و پایین آمدنش. تنها آگاهی از بالا و پایین رفتن شکمتان… شکم به منبع حیات بسیار نزدیک است زیرا بچه از بند ناف به حیات مادر متصل است. پشت ناف منبع حیاتش قرار دارد. پس وقتی شکم بالا و پایین میرود در واقع انرژی حیات, بهار زندگی است که با هر تنفس بالا و پایین میرود. این روش نیز سخت نیست. شاید حتی آسانتر هم باشد زیرا تنها حاوی یک تکنیک است.

در آغاز باید از بدن, ذهن, احساسات و حال و هوای خود آگاه باشید. نوع دوم مراقبه تک مرحله ایست: تنها شکم و بالا و پایین رفتنش. و نتیجه همان است. همچنان که از شکمتان آگاهتر میشوید, ذهنتان ساکت میشود, قلبتان ساکت میشود و حال و هوایتان نیز ناپدید میشود.

و روش سوم آگاه بودن از تنفستان است وقتی هوا از پره های بینی داخل و خارج میشود. نفس را در بینی حس کنید. ورود نفس به پره های بینی خنکی میدهد. تو رفتن و بیرون آمدن نفس…تو رفتن و بیرون آمدن نفس…

*************

buddha

مشاهده کردن چیست؟

مشاهده کردن یعنی نظاره منفک (از مشاهده شونده) و بدون تعصب

 

مراقبه فرایند بسیار ساده ایست. همه آنچه که برای انجام دادنش لازم دارید بدانید فشار دادن دکمه صحیح است. اوپانیشاد این دکمه را مشاهده کردن مینامد. تنها فرایند ذهنتان را مشاهده کنید و هیچ کاری دیگری انجام ندهید. نیازی به انجام هیچ کاری نیست, تنها شاهد باشید, نظاره کنید, به ترافیک ذهنتان نگاه کنید- افکاری که رد میشوند, خواسته ها, خاطرات, رویاها, تمایلات و هوسها. دور و جدا بایستید و خونسرد بمانید – تماشا کردن, دیدن بدون قضاوت, بدون محکوم کردن, بدون گفتن اینکه خوب است یا بد است. مفاهیم اخلاقی خود را به میان نکشید زیرا مراقبه را غیر ممکن میکنند.

نظاره کردن یعنی مشاهده کردن منفک (از مشاهده شونده) و بدون تعصب؛ این کلید مراقبه است. ساده است! وقتی قلق آن به دستتان آمد ساده ترین کار دنیا میشود, زیرا هر کودکی با این معصومیت به دنیا می آید. شما در رحم مادر این را میدانستید و وقتی خردسال بودید آن را میدانستید پس این یک کشف جدید نیست. مراقبه چیز جدیدی نیست؛ شما با آن به دنیا آمدید. ذهن چیز جدیدی است؛ مراقبه طبیعت شماست, وجود واقعی شماست. چطور میتواند مشکل باشد؟ فقط باید قلق آن را به دست آورید: مشاهده کردن.

کنار رودی بنشینید و جریان آب را مشاهده کنید. بله, گاهی تکه الواری رد میشود و گاهی قایقی می آید و گاهی جسدی بر روی آب است و گاهی زن زیبایی در رود آب تنی میکند. فقط تماشا کنید, ناراحت نشوید, خونسرد بمانید, هیجان زده نشوید. قرار نیست هیچ کاری انجام دهید, کاری برای انجام دادن ندارید. هر چه رد میشود به رود ربط دارد و نه به شما. تنها ساکت بنشینید. با ساکت نشستن آهسته آهسته این هنر را فرا میگیرید… و روزی میرسد که همه تماشا میشوید, ذهن بخار میشود.

اگر پنجاه درصد وجودتان مشغول تماشا باشد, پنجاه درصد چیزهایی که در آب غوطه ور و شناور است ناپدید میشود؛ اگر نود درصد وجودتان مشغول تماشا باشد, نود درصد محتویات آب ناپدید میشود؛ اگر صد درصد وجودتان مشغول تماشا باشد, سراسر تماشا باشید, ذهن کاملا ناپدید میشود, رود دیگر وجود ندارد. و در آن لحظه که دیگر ذهن وجود ندارد, صدا شنیده میشود.

*************

 

آگاهی

داستانی از بایزید

صوفی بزرگ, بایزید درباره آگاهی با شاگردانش سخن میگفت و آنها پرسیدند «آگاهی چیست که همیشه درباره اش صحبت میکنید؟» روزی آنها را به کنار رودی برد. در دو طرف رود تپه ای بود. گفت «گذرگاه چوبی طویلی درست میکنیم, تنها به عرض یک پا, از این طرف به طرف دیگر . شما بر روی آن راه میروید. آنگاه میفهمید آگاهی چیست.»

شاگردان گفتند «ولی ما تمام زندگیمان راه رفته ایم و هرگز نفهمیده ایم آگاهی چیست. و پل برپا شد. بسیاری از شاگردان ترسیدند و گفتند :ما نمیتوانیم راه برویم. روی چوبی به عرض فقط یک پا؟ بایزید پاسخ داد: «اما برای راه رفتن به چه پهنایی احتیاج دارید؟ وقتی بر روی زمین راه میروید میتوانید روی نواری به عرض یک پا راه بروید. چرا, چرا نمیتوانید روی باریکه ای به همین عرض که بین دو تپه آویخته شده راه بروید؟»

تعداد کمی سعی کردند. تنها دو یا سه قدم برداشتند و بازگشتند و گفتند «خطرناک است.» سپس بایزید از روی باریکه رد شد و معدود افرادی به دنبالش روان شدند و به طرف دیگر رسیدند. آنان که از باریکه رد شده بودند به پای بایزید افتادند و گفتند «استاد, اکنون میدانیم آگاهی چیست. خطر آنچنان بزرگ بود که نمیتوانستیم بدون توجه رد شویم. لازم بود هشیار باشیم. یک لحظه غفلت میتوانست به قیمت زندگی ما تمام شود, پس باید هشیار می ماندیم.»

در بعضی لحظات کمیاب و بسیار خطرناک شما آگاه میشوید. آگاهی یعنی شدت بسیار, چنان شدتی از بیداری که هیچ فکری رخنه نکند. شما آگاهید اما هیچ فکری در سر ندارید. امتحانش کنید. هر جایی می توانید امتحانش کنید. در مسیری راه بروید اما چنان که گویی هر لحظه با خطر روبرو میشوید.

و خطر واقعا وجود دارد. زیرا هر لحظه ممکن است بمیرید. اگر درکتان کمی بیشتر شوید درخواهید یافت. آگاه بودن غیر ممکن نیست اگر ببینید که هر لحظه ممکن است بمیرید. در آن صورت دیگر نمیتوانید مانند یک مست زندگی کنید.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.org  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

اشو:نفس، مرکزی که به اشتباه درون خود برگزیده اید.

Ego – The False Center

 نفس، مرکزی که به اشتباه درون خود برگزیده اید.

منبع:

From Beyond the Frontier of the Mind by osho

اولین چیزی که لازم است بدانید این است که نفس چیست. کودکی به دنیا می آید. بدون هر گونه دانش یا آگاهی که از آن خودش باشد. و وقتی کودکی به دنیا می آید اولین چیزی که از آن آگاه میشود خودش نیست بلکه دیگری است. این طبیعی است, زیرا چشمان به بیرون باز میشوند, دستها دیگری را لمس میکنند, گوشها صدای دیگری را میشنوند, زبان طعم غذا را میچشد و بینی بوهای بیرون را استشمام میکند. همه این حواس رو به بیرون گشوده میشوند.

Osho-Quotes-on-Lovee2

این معنای تولد است. تولد یعنی ورود به این دنیا, دنیای بیرون. کودک چشمانش را میگشاید و دیگران را میبیند. دیگری یعنی شما. او ابتدا از حضور مادر آگاه میشود. سپس همچنان که زمان میگذرد از بدن خود آگاه میشود. آن نیز دیگری است, چیزیست که به این جهان تعلق دارد. گرسنه است و بدنش را حس میکند؛ نیازش براورده میشود و بدنش را فراموش میکند.

یک کودک اینگونه رشد میکند. ابتدا از حضور تو آگاه میشود, شما, دیگران, و سپس رفته رفته در تقابل با تو و شما, از خودش آگاه میشود.

این آگاهی انعکاس یافته است. او آگاه نیست که کیست. تنها از مادرش آگاه است و اینکه مادرش درباره او چه فکر میکند. اگر مادر لبخند بزند, کودکش را تایید کند, بگوید «تو زیبا هستی» در آغوشش بگیرد و ببوسد, کودک نسبت به خودش احساس خوبی پیدا میکند. و نفس او شکل میگیرد. با دریافت تایید, عشق, توجه او احساس خوبی پیدا میکند, احساس میکند با ارزش است, اهمیت دارد.

یک مرکز در او زاده میشود.

اما این مرکز از دیگران انعکاس یافته است. وجود واقعی ندارد. او نمیداند کیست؛ او تنها میداند دیگران درباره اش چه فکر میکنند. و این نفس است: انعکاس افکار دیگران درباره او. اگر همه او را بی فایده بدانند, هیچ کس تاییدش نکند, هیچ کس به او لبخند نزند, آنگاه باز هم نفسی در او زاده میشود: نفسی بیمار, غمگین, مطرود, مانند یک زخم, با احساس بی ارزش بودن و فرومایه بودن. این نیز یک نفس است. این نیز انعکاسی است.

ابتدا مادر- که در آغاز تمام دنیای کودک است- سپس دیگران نیز به مادر میپیوندند و جهان بزرگتر میشود. و هر چه جهان بزرگتر میشود, نفس پیچیده تر میشود زیرا نظرات بسیاری کسان دیگر نیز در آن منعکس میشوند. نفس پدیده ایست که در طول زمان به آن افزوده میشود, حاصل زندگی با دیگران است. اگر کودکی مطلقا در تنهایی زندگی کند, هرگز صاحب نفس نمیشود. اما این کمکی به او نخواهد کرد. او همچون یک حیوان باقی خواهد ماند.این به این معنی نیست که کودک خود را آنگونه که واقعا هست خواهد شناخت. نه.

خود واقعی تنها با گذر از غلط شناخته میشود, پس وجود نفس ضروری است. باید از درون آن گذر کرد. این یک قاعده است. واقعی تنها میتواند از طریق موهوم شناخته شود. نمیتوانید حقیقت را مستقیما بشناسید. ابتدا باید آنچه را که درست نیست بشناسید. ابتدا باید با غیر حقیقی رو در رو شوید. با این رویارویی توانایی شناختن حقیقت را پیدا میکنید. اگر نادرست را به عنوان نادرست تشخیص دهید حقیقت بر شما طلوع میکند.

نفس مورد نیاز است؛ یک نیاز اجتماعی است, یک محصول تولیدی اجتماع است. اجتماع یعنی تمام آنچه در اطراف تو است- نه تو, بلکه همه آنچه در اطرافت است. جامعه یعنی همه به جز خود تو. و همه در تو انعکاس می یابند. به مدرسه می روی و معلم منعکس میکند که تو که هستی. با سایر کودکان دوست میشوی و آنان منعکس میکنند که هستی. هر کس به همین شکل چیزی به نفس تو می افزاید و هر کس سعی میکند به شکلی آن را تغییر دهد که تو برای جامعه ایجاد مشکل نکنی. آنها نگران تو نیستند. آنها نگران جامعه هستند. جامعه تنها نگران خودش است و چیزها باید همین گونه باشد.

دغدغه آنها این نیست که تو خود را بشناسی. دغدغه آنها این است که بخشی مفید از مکانیزم جامعه شوی. باید در الگویی بگنجی. پس آنها تلاش میکنند به تو نفسی بدهند که در جامعه پذیرفته شود. اگر مقید به اخلاق نباشی  همیشه مکانی هست که در آن پذیرفته نشوی. به همین دلیل است که مجرمین را زندانی میکنیم- نه به این دلیل که کار اشتباهی انجام داده اند, نه برای اینکه با زندانی کردنشان برای بهبودشان تلاش کنیم, نه. آنها بخشی از جامعه نیستند. آنها دنبال درد سرند. آنها نوعی از نفس را  دارند که جامعه تایید نمیکند. اگر جامعه آن را بپذیرد آنگاه دیگر مشکلی وجود ندارد.

      مردی دیگری را می کشد- او یک قاتل است.

همان مرد در زمان جنگ هزاران نفر را می کشد و قهرمانی بزرگ میشود. قتل جامعه را آزرده نمیکند, ولی قتل باید برای جامعه انجام شود- در این صورت ایرادی ندارد. جامعه به اخلاقیات اهمیتی نمی دهد.

اخلاق یعنی اینکه تو باید در جامعه جا بیفتی و بخشی از آن باشی. اگر جامعه در حال جنگ باشد اخلاق تغییر میکند. اگر در حال صلح باشد اخلاقیات دیگری حاکم میشود.

اخلاق یک سیاست اجتماعی است. یک دیپلماسی. و هر کودک باید به نحوی تربیت شود که بخشی پذیرفته شده از جامعه شود, همین. جامعه تنها به اعضای مفید علاقمند است. برای جامعه مهم نیست که تو به شناخت خود نائل شوی.

      جامعه یک نفس ایجاد میکند زیرا نفس میتواند کنترل شود… و کودک به یک مرکز نیاز دارد؛ کودک از مرکز خود کاملا ناآگاه است. جامعه به او مرکزی میدهد و کودک رفته رفته میپذیرد که نفسی که جامعه به او داده مرکز اوست.

کودک به خانه بازمیگردد. اگر شاگرد اول شده باشد همه خانواده شاد میشوند. او را بغل میکنند و میبوسند, بر روی شانه هایشان می گذارند و میرقصند و میگویند «چه کودک زیبایی. تو مایه سربلندی ما هستی» به او منیت میدهند, منیتی ملایم و نرم. و اگر کودک ناموفق بوده باشدو غمگین به خانه برگردد, اگر روی نیمکت آخر نشسته باشد, هیچ کس او را تایید نمیکند و او غمزده میشود. بار بعد بیشتر تلاش میکند زیرا مرکز او در ناراحتی است.

نفس همیشه ناراحت است, همیشه دنبال تغذیه شدن است و کسی باید تاییدش کند. به همین دلیل است که تو همیشه در پی کسب توجه هستی. نظر تو درباره این که چه کسی هستی توسط دیگران به تو داده میشود.

تو خود آن را به صورت مستقیم تجربه نمیکنی. تو نظرت درباره خودت را از دیگران دریافت میکنی. تو مرکزت را شکل میدهی. این مرکز غلط است زیرا تنها تو مرکز واقعیت را با خود همراه داری و مرکز تو به دیگران ربطی ندارد. هیچ کس آن را شکل نمیدهد. تو با آن به دنیا می آیی.

   پس تو صاحب دو مرکز هستی. یکی که با آن به دنیا می آیی و هستی به تو بخشیده. آن «خود» تو است. و مرکز دیگری که جامعه تولید کرده و آن نفس است. نفس چیز غلطی است و این حقه بسیار بزرگی است. جامعه از طریق نفس تو را کنترل میکند. باید رفتاری مشخص و خاص داشته باشی تا جامعه تو را تایید کند. باید به روش خاصی راه بروی, به روشی خاص بخندی, رفتارهای خاصی داشته باشی, اخلاق داشته باشی. تنها در آن صورت است که جامعه تاییدت میکند, اگر نکند نفس تو ناراحت میشود. و وقتی نفس ناراحت میشود دیگر نمیدانی کجا هستی و که هستی.

نفست را دیگران به تو داده اند. سعی کن این را عمیقا بفهمی زیرا باید نفس را به دور اندازی. تنها با دور انداختن نفس میتوانی «خود» ت را به دست آوری. اعتیاد به مرکز تو را از حرکت کردن و نگاه کردن به خودت باز میدارد.و به یاد داشته باش, دوره ای اولیه وجود خواهد داشت, یک وقفه, که در آن نفس متزلزل میشود, که نمیدانی که هستی, به کجا می روی, دورانی که همه مرزها در هم حل میشوند. گیج می شوی, درونت هرج و مرج میشود.به خاطر هرج و مرج میترسی نفست را از دست بدهی. اما باید چنین باشد. برای رسیدن به مرکز واقعی باید از هرج و مرج گذر کرد. اگر شجاعت داشته باشی این دوران کوتاه خواهد بود. اگر بترسی دوباره دست به دامان نفس میشوی و دوباره شروع به مرتب کردن آن میکنی و این دوران ممکن است خیلی خیلی طولانی شود؛ به درازای زندگیهای تلف شده متعدد.

.. کودکی به دیدار پدر بزرگ و مادر بزرگش رفته بود. او چهار ساله بود. شب هنگام مادر بزرگ او را به رختخواب برد. او شروع به گریه و زاری کرد» میخواهم به خانه بروم. من از تاریکی میترسم.» مادر بزرگ گفت «میدانم که در خانه هم در تاریکی میخوابی؛ هرگز ندیده ام نوری روشن باشد. پس چرا اینجا میترسی؟» کودک گفت «درست است- اما آن تاریکی «من» است. این تاریکی را اصلا نمیشناسم.»

تو حتی درباره تاریکی احساس میکنی «این مال من است» تاریکی بیرون ناشناخته است. نفست به تو میگوید «این تاریکیمال من است.»

شاید دردسر ساز باشد, شاید باعث بدبختیهای زیادی باشد, با این حال مال من است. چیزی است که به آن متوسل شوم, چنگ بزنم, زیر پاهایم محکم باشد؛ تو در خلاء و در تهی نیستی. شاید بدبخت باشی ولی دست کم تو هستی. حتی بدبخت بودن به تو احساس «من هستم» را میدهد. با دور شدن از آن ترس تو را در بر میگیرد؛ شروع به ترسیدن از تاریکی ناشناس و هرج و مرج میکنی- زیرا جامعه موفق شده بخش کوچکی از وجودت را پاکسازی کند.

درست مثل به جنگل رفتن است. جایی را خالی میکنی, زمین کوچکی را؛ حصار میکشی, کلبه کوچکی میسازی؛ باغچه کوچکی درست میکنی, کمی چمن, و همه چیز رو به راه است. پشت حصار تو جنگل است, جنگل وحشی. این طرف همه چیز رو به راه است؛ برای همه چیز برنامه ریزی کرده ای. اینطور اتفاق میفتد.

      جامعه تکه کوچکی از خودآگاهتان را تمیز و خالی کرده است. آنجا همه چیز روبراه است. این همان کاریست که دانشگاهها انجام میدهند. تمام فرهنگ و شکل دهی اش این است که بخشی از شما را تمیز و خالی کند تا احساس راحتی و امنیت در خانه بودن را داشته باشید.

و بعد شما ترسو میشوید. پشت حصار خطر وجود دارد. پشت حصار هم شما هستید, درست همانطور که درونش هستید و ذهن خودآگاهتان تنها یک دهم از تمام وجودتان است. نه دهم در تاریکی انتظار میکشد. و مرکز واقعی شما جایی در آن نه دهم قرار دارد.

      باید شجاع و دلیر باشید. باید به ناشناخته قدم بگذارید. برای مدتی همه مرزها گم میشوند. برای مدتی سرگیجه خواهید داشت.برای مدتی ترسان و لرزانید, گویی زمین لرزه ای رخ داده است. اما اگر شجاع باشید و عقب نشینی نکنید, اگر دوباره به دامان نفس نیفتید و همواره پیش روید, مرکزی (را میبینید که) در شما پنهان است, که در زندگیهای متعدد با خود همراه داشته اید. این مرکز روح شماست, خود شماست.

وقتی به آن نزدیک میشوید همه چیز تغییر میکند, همه چیز دوباره سامان میگیرد. این سامان گرفتن توسط جامعه انجام نمیشود. حالا همه چیز تبدیل به عالم هستی میشود, نه هرج و مرج, بلکه نظمی نوین بر میخیزد.اما این دیگر نظم جامعه نیست بلکه نظم خود هستی است.

این چیزی است که بودا «داما» Dhammaمینامد, لائوتزو :تائو» Taoمینامد, هراکلیتوس «لوگوس» Logosمینامد. ساخته دست بشر نیست. نظم خود هستی است. سپس ناگهان همه چیز از نو زیبا میشود, و برای اولین بار به راستی زیبا, زیرا ساخته دست بشر نمیتواند زیبا باشد. در بهترین حالت میتوان زشتی آن را پنهان کرد, همین. میتوانی زینت دهی اما هرگز نمیتوانی زیبا کنی.

     

تفاوت این دو مثل فرق بین گل طبیعی و گل پلاستیکی یا کاغذی است. نفس یک گل پلاستیکی است- مرده. شکل یک گل است اما گل نیست. نمیتوانید واقعا آن را گل بنامید. حتی به لحاظ زبان شناختی گل نامیدنش غلط است, زیرا گل باید گل دهد و بشکفد. و این شی پلاستیکی تنها یک چیز است و گل نمیدهد. مرده است. در آن حیاتی وجود ندارد.

    شما درونتان مرکزی دارید که گل میدهد. هندوها آن را نیلوفر مینامند. آن را نیلوفر هزار گلبرگ مینامند. منظور از هزار گلبرگ بینهایت گلبرگ است. و همیشه مشغول گل دادن است, هرگز باز نمی ایستد, نمی میرد. اما از نفس پلاستیکیتان راضی هستید.    دلایلی چند برای این رضایت شما وجود دارد. با چیزی مرده همیشه آسایشی وجود دارد. چیزی که مرده هرگز نمی میرد. نمیتواند بمیرد زیرا هرگز زنده نبوده. پس میتوانید گلهای پلاستیکی داشته باشید. از جهتی خوب هستند. دائمی هستند, ابدی نیستند اما دائمی هستند.

گل واقعی باغ ابدی است اما دائمی نیست. و هر چیز ابدی به روش خود ابدی است. ابدی بودن یعنی دوباره و دوباره متولد شدن برای مردن. با مرگ تازه میشود, خود را جوان میکند. به نظر ما میرسد که گل مرده است اما هرگز نمی میرد.تنها بدنش را عوض میکند پس برای همیشه تازه است. بدن پیر و قدیمیش را عوض میکند و وارد بدنی جدید میشود. جای دیگری گل میدهد و میشکفد.

      اما شما نمیتوانید این تدوام را ببینید زیرا تدوام نامرئی است. ما تنها یک گل را میبینیم, یا گلی دیگر را, ما هرگز تداوم را نمیبینیم. این همان گلی است که دیروز شکفت. این همان خورشید است اما روزی دیگر.

نفس واجد یک کیفیت مشخص است- مرده است. چیزی پلاستیکی است. و به دست آوردنش بسیار ساده است. لازم نیست درخواست کنید,هیچ جستجویی لازم نیست…نفس فردی نیست. نفس پدیده ای اجتماعی است- خود جامعه است, شما نیست. اما به شما در جامعه عملکردی میدهد, جایگاهی میدهد. و اگر از آن راضی بمانید فرصت یافتن خود را از دست میدهید. و برای همین است که تا این حد تیره بختید. با یک زندگی پلاستیکی چطور میتوان خوشحال بود؟

با یک زندگی غلط چطور میتوان شاد و سرخوش بود؟ این نفس بدبختی های بسیاری ایجاد میکند, میلیونها بدبختی.شما نمیبینیدش زیرا در تاریکی شما قرار گرفته است و به آن عادت کرده اید.آیا تا به حال دقت کرده اید که تمام بدبختیها از نفس وارد میشوند؟ … نفس جهنم است. هر گاه رنج میبرید تلاش کنید ببینید و تحلیل کنید و در خواهید یافت که نفس در جایی عامل ایجاد آن است. و نفس دائما به دنبال دلایلی برای رنج کشیدن می گردد.

   شما مثل دیگران یک نفس پرست هستید. بعضی خیلی زیاد ولی سطحی نفس پرستند و اصلاحشان خیلی سخت نیست. بعضی بسیار نرم اما عمیق, و آنها مشکل واقعی هستند. نفس دائما در تضاد با دیگران است زیرا نفس از خودش نامطمئن است. باید هم نامطمئن باشد- نفس چیزی دروغین است. وقتی چیزی در دستانتان ندارید و فکر میکنید چیزی در دستانتان است, مشکلی وجود دارد. اگر کسی بگوید » هیچ نیست» بلادرنگ جنگی آغاز میشود, زیرا شما هم فکر میکنید چیزی وجود ندارد. دیگری شما را از این حقیقت آگاه میکند.

نفس دروغین است, هیچ است. شما این را میدانید.

چطور ممکن است ندانید؟ غیر ممکن است. یک وجود آگاه چطور ممکن است نداند که نفس دروغین است؟ و دیگران میگویند چیزی وجود ندارد و وقتی دیگران میگویند چیزی وجود ندارد زخمی را درونتان تازه میکنند, حقیقت را میگویند و هیچ چیز چون حقیقت ضربه وارد نمی آورد.باید دفاع کنید زیرا اگر دفاع نکنید کجا قرار خواهید گرفت؟ گم میشوید. هویتتان شکسته میشود. پس باید بجنگید و دفاع کنید و این یک تصادم شدید است.

آن که خودش را یافته هرگز در هیچ تصادمی نیست. شاید دیگران بیایند و با او تصادم کنند ولی او هرگز در برخورد و تصادم با کسی نیست.

      حکایت: یک استاد ذن از خیابانی میگذشت. مردی در حال دویدن به او خورد. استاد به زمین افتاد. سپس برخاست و در همان جهت قبلی شروع به راه رفتن کرد بدون آنکه به عقب نگاه کند. شاگردی با استاد همراه بود. متعجب شد. پرسید «این مرد که بود؟ این چه بود؟ اگر اینطور زندگی کنید آنگاه هر کسی ممکن است از راه برسد و شما را بکشد. و شما حتی به صورت او نگاه نکرده اید, اینکه چه کسی بود و چرا این کار را کرد.»

استاد پاسخ داد «این مشکل اوست و نه مشکل من.»

ممکن است با کسی درگیری پیدا کنید که به بیداری رسیده است اما این مشکل شماست و نه مشکل او. و اگر از این تصادم و درگیری صدمه ای بخورید آن نیز مشکل شماست. او نمیتواند به شما صدمه ای وارد کند. این کار شما مثل مشت کوبیدن به دیوار است- شما صدمه میبینید ولی دیوار به شما صدمه نزده است.

نفس همیشه دنبال دردسر میگردد. چرا؟ زیرا اگر هیچ کس به شما توجه نکند نفس گرسنه میشود. نفس از توجه تغذیه میکند.  پس حتی اگر کسی از شما عصبانی است و با شما میجنگد این نیز خوب است, زیرا دست کم به شما توجه کرده است. اگر دوستتان داشته باشد خوب است, اگر دوستتان نداشته باشد عصبانی بودنش هم خوب است. حد اقل توجهش را دریافت کرده اید. اما اگر هیچ کس هیچ توجهی به شما نکند, هیچ کس شما را مهم نداند چطور به نفس خود خوراک میرسانید؟

به توجه دیگران نیاز دارید. میلیونها روش برای کسب آن وجود دارد؛ لباستان یکی از این راههاست, تلاش میکنید زیبا به نظر آیید, مراقب رفتارتان هستید, مودب میشوید, تغییر میکنید. وقتی وضعیت را میسنجید بلادرنگ عوض میشوید تا مردم به شما توجه کنند.

این گدایی است. گدای واقعی کسی است که تقاضای توجه میکند. و امپراطور واقعی کسی است که درون خودش زندگی میکند, برای خودش مرکزی دارد و به دیگری وابسته نیست.

برای بودا که زیر درختی نشسته است آیا اگر تمام جهان دفعتا ناپدید شود فرقی میکند؟ هیچ فرقی نمیکند. اگر تمام جهان ناپدید شود برای او که به مرکز واقعیش دسترسی دارد فرقی نمیکند.

     اگر همسرتان فرار کند, طلاقتان دهد, با کس دیگری همراه شود, خرد میشوید- زیرا او پیش از این به شما توجه میکرد, محبت میکرد, عشق میورزید, دور و برتان بود, کمک میکرد احساس کنید کسی هستید. تمام امپراطوری شما از دست رفته است. شما خرد شده اید. به خودکشی فکر میکنید. چرا؟ چرا اگر همسرتان ترکتان کند باید به خودکشی فکر کنید؟ زیرا هیچ مرکزی از خودتان ندارید. همسرتان به شما مرکزی میداد.

مردم این سان زندگی میکنند. به دیگری وابسته میشوند. این یک بردگی عمیق است. نفس باید برده باشد. به دیگران وابسته است. و تنها, کسی که هیچ نفسی ندارد یک ارباب است و برده نیست. سعی کنید این را بفهمید.

به دنبال نفستان بگردید- نه در دیگران که به شما ربطی ندارد, بلکه درون خودتان. هر وقت احساس بدبختی میکنید چشمانتان را ببندید و سعی کنید دریابید بدبختیتان از کجا ریشه میگیرد و همیشه درخواهید یافت که آن مرکز دروغین شما را به برخورد و درگیری با کسی واداشته است. شما توقعی داشتید و براورده نشده. توقع چیزی داشتید و درست عکس آن را دریافت کرده اید. نفستان لرزان شده, شما تبدیل به تیره بختی شده اید. فقط نگاه کنید, وقتی بدبختید سعی کنید بفهمید چرا.

دلایل بیرون از شما نیستند. دلیل اصلی درون شماست- اما شما همیشه بیرون را مینگرید, همیشه میپرسید:

چه کسی باعث بدبختی من است؟

چه کسی باعث عصبانیت من است؟

چه کسی باعث اضطراب من است؟

و اگر بیرون از خودتان دنبال جواب بگردید جواب را از دست میدهید.

فقط چشمانتان را ببندید و به درونتان بنگرید. منبع همه بدبختی, خشم واضطراب درون شما نهفته است, نفس شما.و اگر آن منبع را بیابید گذشتن از آن آسان خواهد بود. اگر بتوانید ببینید که نفس شماست که شما را دچار مشکل میکند, ترجیح میدهید آن را فروگذارید- زیرا کسی که بفهمد نمیتواند منبع بدبختیهایش را با خودش همراه ببرد.و به یاد داشته باشید لازم نیست نفس خود را رها کنید. نمیتوانید آن را رها کنید. اگر سعی کنید کنارش بگذارید صاحب نفسی نرمتر میشوید که میگوید «من فروتن شده ام.»

سعی نکنید فروتن شوید. این دوباره یک نفس پنهان شده است ولی هنوز زنده. هیچ کس نمیتواند برای فروتنی تلاش کند. وقتی نفس وجود نداشته باشد تواضع واقعی فرا میرسد. این چیزی نیست که خودتان بسازید بلکه سایه مرکز واقعیتان است.و کسی که واقعا فروتن باشد نه فروتن است و نه نفس پرست. فقط به سادگی بسیار ساده است. او حتی از فروتنی خود آگاه نیست. اگر آگاهید که فروتن هستید نفستان دست اندرکار است.

 به افراد متواضع نگاه کنید… میلیونها نفر فکر میکنند متواضع هستند. خم میشوند و تعظیم میکنند, اما نگاهشان کنید- آنها پنهانکارترین نفس پرستان هستند. تواضع غذای نفسشان است. میگویند «من متواضع هستم» و به شما نگاه میکنند و منتظر میشوند تشویقشان کنید.

نفس چیست؟ نفس سلسله مراتبی است که میگوید » هیچ کس مانند من نیست». میتواند از تواضع تغذیه کند «هیچ کس مانند من نیست و من متواضع ترین آدمها هستم.»

حکایت: فقیری, گدایی, صبح زود و در تاریکی در مسجدی نماز میخواد. روزی خاص برای پیروان دینش بود, و دعا میکرد و میگفت «من هیچ کس نیستم, فقیرترین فقرایم و گناهکارترین گناهکاران.» ناگهان کس دیگری هم به نماز خواندن ایستاد. او امپراطور کشور بود, و نمیدانست کس دیگری هم مشغول نماز گذاردن است. تاریک بود و امپراطور چنین میگفت:»من هیچ کس نیستم. هیچ نیستم. خالی هستم, گدایی به درگاه تو.» وقتی شنید کس دیگری هم همین کلمات را میگوید گفت «ساکت شو. چه کسی میخواهد از من پیشی بگیرد؟ تو که هستی؟ به چه جراتی در مقابل امپراطور میگویی که هیچ کس نیستی وقتی که امپراطور نیز چنین میگوید؟»

این طریقه نفس است. نرم. راههایش همه نرم و زیرکانه است, باید خیلی خیلی هشیار باشی تا ببینیش. سعی نکن متواضع باشی. سعی کن همه بدبختیها را ببینی, همه اضطرابی که از نفس به تو میرسد.فقط نگاه کن. لازم نیست به دورش بیندازی. اگر به دورش اندازی چه کسی به دورش اندخته؟ آن که به دورش انداخته تبدیل به نفس میشود. نفس همواره باز میگردد.

هر چه که میکنید, بیرون از او بایستید و نگاهش کنید.

هرچه که میکنید- تواضع, سادگی, افتادگی- هیچ یک کمکی نمیکند. تنها یک امکان وجود دارد. نگریستن به آن و دیدن اینکه منبع بدبختی است.

اگر دائما حسش کنید و بفهمیدش, و بفهمید که نفس منبع است روزی ناگهان میبینید که ناپدید شده است. کسی آن را به دور نمی اندازد. فقط میبینید که خودش ناپدید شده است, زیرا درک اینکه نفس منبع همه بدبختیهاست خودش نفس را به دور می اندازد. این درک باعث ناپدید شدن نفس میشود.

     

در دیدن نفس دیگران بسیار زرنگید. همه میتوانند نفس دیگری را ببینند. اما مشکل اصلی دیدن نفس خود شماست زیرا شما این قلمرو را نمیشناسید و به آن سفر نکرده اید. راه شما به طرف نهایت و یزدان باید از قلمرو نفس بگذرد. نادرست باید به عنوان نادرست شناخته شود و منبع بدبختی به عنوان منبع بدبختی. آنگاه است که به دور انداخته میشود.

     مشکل وقتی مضاعف میشود که کسانی که دچار مشکل خود شما هستند میخواهند به شما کمک کنند. و دوست دارند کمک کنند زیرا وقتی به کسی کمک میکنند نفسشان رضایت بسیاری پیدا میکند, زیرا (فکر میکنند) یاریگر بزرگی هستند یا گوروی بزرگی هستند یا استاد بزرگی هستند و افراد بسیاری را کمک میکنند. هرچه پیروانشان بیشتر باشند رضایت بیشتری حس میکنند. اما اگر درگیر یک مشکل باشند کمک نمیکنند بلکه بیشتر صدمه میزنند.

نفس همچون برگی مرده فرو می افتد. درخت هیچ نمیکند- تنها یک نسیم, یک موقعیت و برگ مرده به سادگی فرو می افتد. درخت حتی نمیداند که برگ فرو افتاده. هیچ صدایی بلند نمیشود, هیچ ادعایی شنیده نمیشود- هیچ.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.org  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

رویارویی با ناخودآگاه و تمرین هفته برای این رویارویی

رویارویی با ناخودآگاه و تمرین هفته برای این رویارویی

مطلب زیر ترجمه گفتاری است از اشو درباره خودآگاه و ناخودآگاه. با امید به اینکه چند مطلب انتخاب و خلاصه شده ای که در باره خودآگاه, ناخودآگاه, نیمه خودآگاه و ابرخودآگاه پیش از این به اشتراک گذاشته شده مورد استفاده دوستان قرار گرفته باشد, و به عنوان حسن ختام ترجمه و به اشتراک گذاری مطالبی  در این زمینه خاص, گفتار زیر همراه با تمرین تکمیلی ارائه میشود.

osho

منبع:

OSHO : The Ultimate Alchemy,Volume 1, Chapter 6

پرسش: با درنظر گرفتن غرایز جسمی, لطفا توضیح دهید روشهای عملی برای رویارویی با ذهن ناخودآگاه چیست و چگونه میتوان از آن رها شد؟

پاسخ: ناخودآگاه واقعا ناخودآگاه نیست. بلکه کمتر خودآگاه است. پس تفاوت بین خودآگاه و ناخودآگاه این نیست که دو قطب متضادند بلکه در درجات متفاوتی قرار میگیرند. ناخودآگاه و خودآگاه به هم مربوطند, متصلند. آنها دو وجود مجزا نیستند. اما طرز فکر ما بر مبنای سیستم منطقی نادرستی است که همه چیز را به دو قطب متضاد تقسیم میکند. واقعیت هرگز این چنین به دو قطب تقسیم نمیشود؛ تنها منطق اینچنین تقسیم میکند. منطق ما میگوید بله یا خیر؛ نور یا تاریکی—و برای منطق چیزی بینابین وجود ندارد. اما زندگی نه سیاه است و نه سفید بلکه طیف وسیعی از حاکستری است. یک انتهای طیف سفید است و انتهای دیگر سیاه و زندگی طیف گسترده ای از انواع خاکستری است. برای منطق, سیاه و سفید واقعیت هستند و چیزی بین این دو وجود ندارد. اما همه زندگی بین این دو قرار گرفته است. پس همه مشکلات را باید همچون مشکلی از زندگی درک کرد و نه مشکلی منطقی—تنها در چنین حالتی است که میتوانید کاری کنید. اگر این منطق غلط شما را کاملا درگیر کرده باشد هرگز نمیتوانید هیچ مشکلی را حل کنید.

ارسطو یکی از بزرگترین تهدیدها و موانع ذهن انسان بوده است زیرا او سیستمی را طراحی کرد که در تمام دنیا غالب شده است, سیستمی که همه چیز را به دو قطب تقسیم میکند. این حقیقتی غریب است. ما هیچ چیزی برای واقعیت بینابینی نداریم, حتی هیچ کلمه ای.

د بونو (De Bono) منطق دان غیر ارسطویی مدرنی است که کلمه جدیدی را ساخته است – «پو». او میگوید ما تنها دو کلمه داریم, بله و خیر. و هیچ کلمه خنثایی وجود ندارد. پس او این کلمه را ساخته است—»پو» یعنی «من نه موافقم و نه مخالف». اگر چیزی بگویید و من در جواب بگویم «پو» منظور این است که » حرفت را شنیدم اما نه موافقم و نه مخالف. هیچ داوریی نمیکنم.» یا شاید گفتن «پو» به این معنی است که » شاید شما درست بگویید, شاید غلط. هر دو ممکن هستند.» یا شاید «پو» به این معنی است «این هم دیدگاهی است. من مجبور نیستم به آن بله یا نه بگویم. اجباری در کار نیست… «پو» یک کلمه خنثی است و عاری از هر گونه قضاوت, محکوم کردن یا استقبال کردن. از این کلمه استفاده کنید تا تفاوت را ببینید. (با آن) در قطب مخالف هیچ موضعی نمیگیرید.

پس منظورم از خودآگاه و ناخودآگاه دو متضاد منظور نظر فروید نیست

برای فروید خودآگاه خودآگاه است و ناخودآگاه ناخودآگاه. تفاوت بین این دو تفاوت بین سفید و سیاه است, تفاوت بین بله و نه, زندگی و مرگ. منظور من از ناخودآگاه, کمتر خودآگاه است و از خودآگاه, کمتر ناخودآگاه. این دو همپوشانی دارند.

پس برای رویارویی با ناخودآگاه چه باید کرد؟ به نظر فروید این رویارویی غیر ممکن است. زیرا نمیتوان یا چیزی که ناخودآگاه است روبرو شد. درست مثل اینکه بپرسیم چطور میتوان در تاریکی دید؟ این سوال نامربوط و بی معنی است. اگر بپرسید چطور در تاریکی ببینم؟ و جواب دهم با نور, آن وقت به سوال شما پاسخی داده نشده زیرا شما پرسیده اید در تاریکی چطور ببینم و جایی که نور هست تاریکی وجود ندارد—شما نور را میبینید. در تاریکی نمیتوان دید. وقتی از تاریکی میگوییم منظور این است که دیدن ممکن نیست. شما هرگز نور را ندیده اید بلکه انعکاس آن بر چیزها را دیده اید. هرگز خود نور را ندیده اید. هیچ کس نمیتواند خود نور را ببیند. ما تنها چیزها را میبینیم و نه نور را, و وقتی چیزها را میبینیم میپنداریم نور را دیده ایم.

هیچ کس تاریکی را ندیده است. تاریکی یک استنتاج است. چون چیزی دیده نمیشود میگوییم تاریک است. وقتی کسی میپرسد چکونه در تاریکی ببینیم؟ کلمات به نظر بی معنی می آیند اما در واقع چنین نیست. زبان میتواند فریب دهد و تنها در صورتی که در استفاده از زبان محتاط باشیم میتوانیم به حل مسائل بپردازیم. نود و پنج درصد مشکلات تنها مربوط به زبان هستند اما اگر ندانید چطور به عمق زبان وارد شوید نمیتوانید با مشکلات واقعی رو در رو شوید.

اگر از فروید بپرسید چطور با ناخودآگاه روبرو شوم او پاسخ میدهد «این بی معنی است؛ نمیتوانید با آن روبرو شوید زیرا اگر با آن روبرو شوید تبدیل به خودآگاه میشود. زیرا رویارویی یک پدیده خودآگاهانه است.» اما اگر از من بپرسید چگونه با ناخودآگاه رویارو شوم خواهم گفت «بله راههایی برای رو در رو شدن با آن وجود دارد—زیرا از نظر من ناخودآگاه یعنی کمتر خودآگاه پس اگر آگاهتر شوید میتوانید با آن رو در رو شوید—پس کاملا بستگی دارد.

دومین مطلب آن که خودآگاه و ناخودآگاه مرزهای ثابتی ندارند.

هر لحظه در حال تغییرند – درست مانند مردمک چشم. مدام تغییر میکند. اگر نور بیشتر شود باریک میشود و اگر نور کمتر شود بزرگتر میشود. دائما در حال تنظیم کردن خود با نور بیرون است. پس چشم شما همیشه ثابت نیست بلکه مدام تغییر میکند. خودآگاه شما هم همینطور است. استفاده از مثال چشم برای کمک به فهمیدن پدیده خودآگاه نیک است, زیرا خودآگاه چشم درون شماست, چشم روح شما. درست مانند چشم شما خودآگاهیتان به طور مداوم جمع و باز میشود. برای مثال اگر عصبانی هستید ناخودآگاه تر میشوید. ناخودآگاه شما گسترده تر میشود و تنها بخش ناچیزی از شما خودآگاه می ماند. گاهی حتی آن بخش کوچک (خودآگاهی) هم دیگر وجود ندارد—شما تماما ناخودآگاه میشوید. در یک حادثه ناگهانی: شما در جاده اید و ناگهان احساس میکنید تصادفی در شرف وقوع است و شما در آستانه مرگ قرار دارید—ناگهان خودآگاه میشوید و هیچ ناخودآگاهی وجود ندارد. تمام ذهنتان خودآگاه است. و این جابجایی به طور مداوم ادامه دارد.

پس وقتی از خودآگاه و ناخودآگاه حرف میزنم منظورم هیچ مرز ثابتی نیست. هیچ مرز ثابتی وجود ندارد زیرا از یک پدیده متغیر حرف میزنیم. اینکه بیشتر یا کمتر خودآگاه باشید کاملا به شما بستگی دارد. میتوانید خودآگاهی ایجاد کنید. میتوانید به خود تعلیم و تمرین دهید تا بیشتر یا کمتر خودآگاه شوید. اگر به خود تعلیم دهید که کمتر خودآگاه شوید هرگز نخواهید توانست با ناخودآگاهتان روبرو شوید. حتی هرگز نخواهید توانست با خودآگاهتان روبرو شوید…وقتی میخوابید, وقتی هیپنوتیزم میشوید یا خود را هیپنوتیزم میکنید خودآگاهی را از دست میدهید. روشهای بسیاری وجود دارند و بسیاری از روشهایی که میتوانند به شما کمک کنند تا بیشتر خودآگاه شوید, تمرینهای مذهبی هستند. اگر هر کار یکنواختی و تکراری را مداوم انجام دهید – برای مثال اگر دائما و با صدایی یکنواخت بگویید «رام رام رام رام», کمتر خودآگاه میشوید. این تکرار یکنواخت رام رام رام نوعی خودهیپنوتیزم انجام خواهد داد. شما به خواب میروید؛ برای خوابیدن خوب است. اگر یکنواختی ایجاد کنید کمتر خودآگاه میشوید زیرا ذهنی که دچار کسالت یکنواختی شده نمیتواند خودآگاه بماند. کسالت که بیش از اندازه میشود ذهن تمایل به خوابیدن پیدا میکند.

میتوانید با ایجاد کسالت ناخودآگاهی درست کنید.

صوفیان از رقصهای چرخان استفاده میکنند. با چنان چرخشهای شدیدی میتوان خوابید؟ این غیر ممکن است, چطور میتوان حین رقصیدن خوابید؟ برای کسی که رقص شما را تماشا میکند ممکن است کسالت و خوابیدن پیش آید اما برای کسی که میرقصد نه. صوفیان میرقصند تا درونشان تحرک بیشتر ایجاد کنند, زندگی بیشتر, تا خودآگاهیشان گسترده تر شود. و این حرکات واقعا رقص نیستند بلکه رقص به نظر میرسند. صوفیی که مشغول این رقص است هر لحظه به بدنش آگاه است. هیچ حرکتی بدون خودآگاهی انجام نمیشود… خودآگاه شما همچون چراغ قوه است—با پراکنش نور باریک و محدود وارد تاریکی میشوید؛ نور به همراه دارید اما محدوده روشناییش باریک است و متمرکز. میتوانید چیزی ببینید اما بقیه چیزها کاملا در تاریکی میماند. وقتی میگویم هیچ چیزی از ناخودآگاهی باقی نمیماند منظورم این است که هیچ خودآگاهی غیر متمرکزی باقی نمیماند—یک خودآگاهی متمرکز همیشه چیزی را برای دیدن انتخاب میکند و چیزهای بسیاری را برای ندیدن؛ این یک انتخاب است. من از این تشبیه استفاده میکنم: درست مانند یک چراغ قوه با محدوده روشنایی باریک. یک نقطه روشن میشود اما هر چیز دیگری در تاریکی می ماند. این کاریست که در حالت عادی هنگام تمرکز انجام میدهیم.

هرچه بیشتر تمرکز کنید کمتر قادرید با ناخودآگاهتان رویارو شوید.

میتوانید به قیمت ندانستن درباره سایر چیزها, درباره چیزی با قطعیت بسیار بدانید. به همین دلیل است که متخصصین در خطر سقوط به جهالت قرار دارند—جهالت درباره تمام جهان: زیرا آنها ذهن خود را باریک و معطوف به چیزی خاص کرده اند تا درباره اش بیشتر بدانند. گفته میشود که متخصص کسی است که بیشتر و بیشتر درباره کمتر و کمتر بداند. در نهایت فقط یک نقطه مورد تمرکز باقی می ماند و سایر نقاط در جهالت نادیده می مانند. این عملکرد تمرکز است. از طریق تمرکز هرگز نمیتوانید با ناخودآگاهتان روبرو شوید. رویارویی با ناخودآگاه تنها از طریق مراقبه ممکن است و این تفاوت بین تمرکز و مراقبه است. مراقبه یعنی ذهن شما نه مانند یک چراغ قوه, که مانند یک شعله عمل کند: همه چیز در اطراف آن روشن شود, همه چیز. این تابش باریک نیست و متمرکز. در یک جهت حرکت نمیکند. همزمان در تمام جهات حرکت میکند و همه چیز را روشن میکند.

صوفیان از مراقبه متحرک استفاده میکنند تا با ناخودآگاه رو در رو شوند. راهبان ذن در ژاپن با سوالهای پوچ با آن روبرو میشوند. مسائلی که نمیتوانند حل شوند—هرگز نمیتوانند حل شوند!! با این حال تلاش میکنند. چنین سوالهایی «کوان» نامیده میشوند—سوالهای پوچ. برای مثال به سالک میگویند «دریاب چهره اصلیت به چه شکل بوده.» و منظورشان از چهره اصلی چهره پیش ازتولد شماست یا چهره ای که پس از مرگ خواهید داشت—چهره اصلی. میگویند «دریاب چهره اصلیت به چه شکل بوده.» چطور میتوایند جواب این سوال را بیابید؟ باید درباره اش مراقبه کنید. نمیتوانید پاسخ این سوال را با هوش یا منطق بیابید. باید روی آن تامل کنید و مراقبه. سپس معلم و دستیارانش در اطراف میگردند تا مطمئن شوند خوابتان نبرده است. نمیتوانید بخوابید. خواب مجاز نیست. باید همواره بیدار بمانید. پس یک مربی ذن بسیار سختگیر است. باید پیش رویش مراقبه کنید و اجازه نمیدهد خوابتان ببرد—زیرا  لحظه ورود به خواب لحظه رویارویی شما با ناخودآگاهتان است. اگر بیدار بمانید ناخودآگاه بر شما مکشوف میشود. مرز ورود به خواب همان مرز رویارویی با ناخودآگاه است.

تمرین برای رویارویی با ناخودآگاه:

تمرین اول: رجوع کنید به مطلب «به خواب رفتن در حالت هشیاری» که پیش از این در وبلاگ به اشتراک گذاشته شده (مترجم)

ممکن است این تمرین برایتان مشکل باشد پس تمرینی آسانتر را برای رویارویی با ناخودآگاه به شما توصیه میکنم:

تمرین دوم: درهای اتاق خود را ببندید و آینه بزرگی مقابل خود قرار دهید. اتاق باید تاریک باشد. شعله یا شمع کوچکی در کنار آن قرار دهید به نحوی که مستقیما در آن انعکاس نیابد. تنها صورت شما در آینه منعکس شود و نه شعله. به طور مداوم در چشمان خود خیره شوید. پلک نزنید. این تمرین 40 دقیقه به طول می انجامد و پس از دو تا سه روز تلاش قادر خواهید بود بدون پلک زدن چشمان خود را باز نگه دارید. حتی اگر اشکتان فرو ریزد تلاش کنید پلک نزنید و به چشمان خود خیره شوید. به هیچ چیز دیگری نگاه نکنید جز چشمان خودتان, در عرض دو تا سه روز از پدیده ای عجیب آگاه خواهید شد. صورت شما تغییر شکل میدهد. ممکن است بترسید. گاهی صورتی را در آینه میبینید که هرگز نشناخته اید. اما تمام این صورتها واقعا به شما تعلق دارند. ذهن نیمه خودآگاهتان به آستانه انفجار میرسد. این صورتها, نقابها همه شما هستید. گاهی حتی صورتی از زندگیهای گذشته شما در آینه منعکس میشود. پس از یک هفته انجام تمرین به مدت چهل دقیقه در روز,صورت شما تبدیل به تصویری متحرک میشود. صورتهای بسیاری به طور مداوم می آیند و میروند. پس از سه هفته تمرین, دیگر قادر نخواهید بود به یاد آورید کدام یک صورت شما بوده است زیرا صورتهای بسیاری را دیده اید.

اگر پس از پایان هفته سوم به تمرین ادامه دهید عجیب ترین چیز اتفاق می افتد: ناگهان دیگر هیچ صورتی در آینه نیست. آینه خالیست و شما به این تهی زل زده اید. هیچ چهره ای وجود ندارد. این همان لحظه است: چشمانتان را ببندید و با ناخودآگاه رویارو شوید. وقتی هیچ چهره ای در آینه نیست چشمانتان را ببندید—این مهمترین لحظه است—چشمانتان را ببندید و به درونتان بنگرید تا با ناخودآگاه روبرو شوید. عریان خواهید بود—کاملا عریان, همانطور که هستید. همه فریبها فرو میریزند.

واقعیت این است اما جامعه لایه های بسیاری ایجاد کرده تا شما از واقعیت آگاه نشوید. هر گاه خود را عریان بشناسید, کاملا عریان, شخص دیگری میشوید. دیگر نمیتوانید خود را فریب دهید. میدانید چه کسی هستید. تا ندانید که هستید دچار دگردیسی نمیشوید زیرا هر دگردیسیی تنها در واقعیت عریان ممکن است: این واقعیت عریان قابلیت پذیرش هرگونه دگردیسی را دارد. هیچ فریبی نمیتواند دچار دگردیسی شود. چهره حقیقی شما اینک اینجاست و میتوانید آن را تغییر دهید. و واقعا تنها ااده به تغییر آن, تغییر را ایجاد میکند.

شما و چهره های دروغینتان نمیتوانید دچار دگردیسی شوید. میتوایند دچار تغییر شوید اما نه دگردیسی. منظور من از تغییر این است که میتوایند یک چهره را جاگزین چهره دیگر کنید. یک دزد میتواند یک راهب شود و یک جانیِ یک قدیس. تغییر کردن بسیار راحت است, با تغییر چهره ها و نقابها. اما اینها دگردیسی نیستند. دگردیسی یعنی چیزی شوید که واقعا هستید. پس لحظه ای که با ناخودآگاه روبرو میشوید با واقعیت خودتان رو در رو شده اید, با خود اصیلتان.خود پرداخته جامعه تان پیش رویتان نیست, نامتان پیش رویتان نیست, شکلتان پیش رویتان نیست. نیروهای عریان طبیعت پیش رویتان هستند و با این نیروها هر دگردیسیی امکان پذیر است. تنها با خواستن آن, هیچ نیازی به انجام کاری نیست. تنها اراده میکنید و چیزهایی به وقوع میپیوندد. اگر خود را عریان دیدید تنها آنچه که میخواهید باشید را اراده کنید تا همان شوید.

در انجیل گفته شده: «خدا گفت بگذار نور باشد, و نور پدیدار شد.» در قران گفته شده «خدا گفت بگذار جهان باشد, و جهان پدیدار شد.» اینها در واقع حکایاتی است—حکایاتی از قدرت اراده نهفته درون شما. وقتی با واقعیت عریان روبرو میشوید, با نیروهای پایه ای و عنصری, شما تبدیل به یک خالق میشوید. تنها بگویید, کلامی بگویید تا وقوع یابد. بگویید «بگذار نور باشد» و نور خواهد بود. اگرپیش از رویارویی تلاش میکنید تاریکی را به نور تبدیل کنید, بدانید که غیر ممکن است. پس این رویارویی اساسی است, و زیربنایی, برای وقوع هر اتفاق مذهبی.

روشهای بیشماری اختراع شده اند.

روشهای ناگهانی و روشهای تدریجی. من به شما روشی تدریجی را آموزش داده ام. ممکن است با انجام یک روش ناگهانی بمیرید. یا دیوانه شوید. زیرا این پدیده چنان ناگهانی اتفاق می افتد که نمیتوانید پذیرایش شوید. خرد میشوید و فرو میریزید. این اتفاق در گیتا هم رخ میدهد. ارجونا کریشنا را وادار میکند که شکل کیهانی اش را بر او آشکار کند. کریشنا درباره چیزهای دیگر حرف میزند ولی آرجون با پافشاری میگوید «باید ببینم. تا نبینم باور نخواهم کرد. اگر تو واقعا خدا هستی پس شکل کیهانیت را به من نشان بده.» کریشنا شکل کیهانیش را آشکار میکند اما این آشکار سازی چنان ناگهانی اتفاق می افتد که آرجونا که آمادگی ندارد به گریه می افتد و به کریشنا میگوید «پنهان کن, پنهان کن. وحشت مرا به سرحد مرگ رسانده است.»

روشهای ناگهانی وجود دارند اما باید با گروه تمرین شوند—گروهی متشکل از کسانی که میتوانند به شما کمک کنند. آشرام ها به همین منظور ایجاد شدند زیرا این روشهای ناگهانی نباید به تنهایی تمرین شوند. گروه لازم است, افراد ماهر و زبردست لازمند و احتیاط مداوم زیرا ممکن است گاهی برای ماههای طولانی بیهوش بمانید… روشهای ناگهانی باید به کمک معلم انجام شوند. معلم لازمه آنهاست. بودا گفت «میتوانید, حتی بدون من» اما پاتانجالی نمیتواند چنین بگوید. (پاتانجلی فیزیکدان و طبیب هندی‌ست که در ۲۶۰۰ سال پیش می‌زیسته است و یوگا را از حالت انحصاری بیرون آورده و به صورت تعریف شده و طبقه‌بندی شده به عموم معرفی نمود – منبع: ویکی پدیا)کریشنا مورتی میتواند چنین بگوید اما گرجیف نمیتواند چنین بگوید و دلیل اصلی این تفاوتها در تفاوت روشهای این افراد است: گرجیف روشهای مدرسه ای دارد و کریشنامورتی اهل سنت پرسه زدن و یکجا نماندن است. بدون مدرسه, روشها نیز نیازی به معلم ندارند.

روشهای تدریجی را میتوان بدون مربی انجام داد… من درباره روشهای ناگهانی حرفی نمیزنم زیرا حرف زدن درباره شان خطرناک است. به همین دلیل است که آموزش مدارس هرگز نوشته نمیشود. وقتی چیزی نوشته میشود عمومی میشود و هر کسی میتواند انجامش دهد. هر کسی ممکن است قربانی کنجکاویش شود. پس حتی وقتی چیزی درباره یک تمرین ناگهانی نوشته میشود, فوت کوزه گری آن را پنهان میکنند. کسانی که تمرین بر اساس نوشته ها را شروع میکنند همیشه در خطرند. بسیاری اوقات دیوانه میشوند زیرا فوت کوزه گری در نوشته نیست و تنها میتوان از دهان استاد شنیدش. فوت کوزه گری بخشی سری و خصوصی است.

این مراقبه تدریجی آینه بسیار قدرتمند است. شناختن پرتگاه درون و خود عریان و واقعی. وقتی آن را بشناسید استاد میشوید. آنگاه تا کلامی بر زبان بیاورید چیزها شکل میگیرند… ممکن است فکر کنید خیلی آسان است اما در واقع بسیار مشکل است. اول, رسیدن به آن سخت است. رسیدن به آن چندان سخت نیست بلکه اراده کردن در آن لحظه بسیار سخت است. در آن لحظه چنان سکوت عظیمی شما را در بر میگیرد که حتی قادر به فکر کردن نیستید. ذهنتان میخکوب میشود. در چنان حیرتی غرق میشوید که همه چیز از حرکت باز می ایستد—حتی تنفس. یک لحظه ی ساکن, کاملا ساکن, و اراده کردن غیر ممکن میشود. پس باید تمرین کنید که در آن لحظه بتوانید اراده کنید. اراده کنید بدون گفتن کلمات, بدون فکر کردن. پس برای آن باید تمرین کنید.

با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرسwww.ufolove.org   مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

ناخودآگاه و ابرخودآگاه از دیدگاه اشو

ناخودآگاه و ابرخودآگاه از دیدگاه اشو

پرسش: استاد محبوب, هر چه بیشتر نیازها و هوسهایم را در ذهنم نظاره میکنم, بیشتر به جایی میرسم که شبیه به دیوانگی است. لطفا در این باره نظر دهید.

اشو: این دیوانگی است اما فراتر از چیزی است که شما عاقل بودن مینامید. دو نوع دیوانگی وجود دارد. تعریف آسان دیوانگی, بیرون از دایره عقل بودن است. ممکن است بیرون از دایره عقل باشید, یعنی در سطحی پست تر عقل قرار گیرید, دیوانگی از اینجا آغاز میشود. همچنین ممکن است بیرون از دایره عقل باشید اما فراتر از آن باشید و این جاییست که مراقبه آغاز میشود. وجه شباهت این دو قرار گرفتن خارج از محدوده عقل است.  دیوانگی و مراقبه هر دو تنها از همین جهت با هم شباهت دارند و هر دو باعث میشوند زیستن در حال و زیبایی آن را تجربه کنید.

به سطحی پست تر از ذهن رفتن یعنی ناخودآگاه شدن. به سطحی فراتر از ذهن رفتن یعنی ابرخودآگاه شدن. و ناخودآگاه و ابرخودآگاه کاملا با هم متفاوت و از هم مجزا هستند و با هم فاصله بسیاری دارند. تنها وجه اشتراک این دو همان است (که در بالا گفته شد). هر کسی که مراقبه را آغاز میکند ابتدا فکر میکند مراقبه نوعی دیوانگی است. باید کمی صبر داسته باشید تا با دنیای جدید مراقبه آشنا و اخت شوید.

ممکن است دیگران شما را دیوانه بپندارند زیرا گاهی رفتار دیوانگان از شما سر میزند. اما تفاوت اساسی در این است که هیچ دیوانه ای هرگز نمیپذیرد که دیوانه است. او دیوانه بودن خود را به شدت رد میکند. به هر دیوانه خانه ای که سر بزنید حتی یک دیوانه را نخواهید دید که بپذیرد که دیوانه است. اما کسی که مراقبه میکند میتواند (اتهام دیوانگی را) با لبخند بپذیرد. او از شباهت ها آگاه است. میتواند داوری کسانی که از بیرون نظراه اش میکنند را درک کند و بپذیرد.

…گاهی حین مراقبه چنان احساس وجدی میکند که بر صورتش لبخندی نقش میبندد. و ما دیگرانی را که بی دلیل احساس بدبختی میکنند میپذیریم اما نمیتوانیم بپذیریم که کسی بدون دلیل شاد باشد. از او میپرسیم «چرا لبخند میزنی؟ چه شده؟» کسی که چیزی را درونش تجربه میکند, چیزی لذت بخش و بسیار شیرین, چه میتواند به شما بگوید؟ و هر چه به شما بگوید شما باور نمیکنید زیرا شما آنچه او تجربه میکند را تجربه نمیکنید. تنها وقتی آن را باور میکنید که تجربه شما هم باشد. دو فرد که در کنار یکدیگر در سکوت مینشینند و بدون پرسیدن دلیل از یکدیگر, لبخند میزنند. ممکن است بخندند, یا برقصند بدون آنکه از یکدیگر دلیل آن را بپرسند. زندگی همیشه در چنبره چیزی در جهان خارج از ماست. زندگی یک مراقبه کننده از درون متاثر میشود. هیچ چیزی از بیرون او را متاثر نمیکند. ممکن است آنچنان احساس شادی کند که دوست داشته باشد برقصد, آنچنان که پرنده ها آواز صبحگاهی میخوانند یا گلها عطر خود را میپراکنند.

OshoConsciousSleepingMeditation

 بر همگان واضح است که شعرای بزرگ نمیتوانند توضیح دهند چرا برخی اشعارشان را سروده اند. کولریج (Coleridge), یکی از شعرای بزرگ انگلیسی هنگام مرگ چهل هزار شعر ناتمام از خود باقی گذاشت. تمام زندگیش مردم از او میپرسیدند چرا شعرهای نیمه تمام خود را جمع آوری میکند و میگفتند تنها یک یا دو بیت دیگر این شعرها را تمام خواهد کرد… اما تنها شاعری در حد کولریج میتواند بفهمد چرا آن اشعار را نباید تکمیل کرد.

مردم او را دیوانه میپنداشتند زیرا او میگفت «من نمینویسم. چیزی درونم شروع به نوشتن میکند. و اگر آن نوشته را تکمیل کند خوب است, اگر آن را تکمیل نکند من برای تکمیلش تلاش نخواهم کرد. زیرا اگر من تلاش کنم تکمیلش کنم کاملا فرق خواهد کرد. همان کیفیت را نخواهد داشت. به نظر عادی و معمولی خواهد بود. پس اگر دوباره اتفاق بیفتد و آن ناشناخته درونم تکمیلش کند…من مشتاقم تمامش کنم. اما نمیتوانم با اراده خود این کار را بکنم…

این اتفاق برای یکی از شعرای بزرگ هند نیز پیش آمد, رابیندرانات تاگور… او کتاب خودش, گیتانجالی را ترجمه کرد. او برای این کتاب موفق به دریافت جایزه نوبل شد. اما پیش از بردن آن به انگلستان برای نشان دادنش به دوستانش, به سی اف اندروز که یکی از مبلغین مذهبی معروف بود نشانش داد. او مطمئن نبود که در انتقال کیفیت کار اصلی به ترجمه موفق بوده است و اینکه آیا زبان و دستور لغت متن ترجمه شده صحت دارد یا خیر. سی اف اندروز پیشنهاد به تغییر چهار لغت داد زیرا از نظر دستورزبان انتخابهای صحیحی نبودند. اندروز یک شاعر نبود اما دانشمند بزرگی بود. رابیندرانات متوجه منظور او شد و چهار لغت را تغییر داد. در انگلستان ییتز (Yeats), یکی از شعرای بزرگ از دیگر شاعران بزرگ درخواست کرد به اشعار رابیندرانات تاگور از کتاب گیتانجالی گوش فراهند. هنگام گوش دادن به اشعار, ییتز شخصا گفت به نظر می آید در چهار نقطه کسی دیگر در ترجمه متن دخالت داشته است, درست همان چهار نقطه ای که اندروز پیشنهاد تغییر کلمه داده بود.

رابیندرانات شوکه شده بود. نمیتوانست باور کند. او گفت «این چهار کلمه پیشنهاد سی اف اندروز بوده اند». ییتز گفت «آن چهار کلمه را تغییر بدهید. ممکن است از لحاظ زبان شناسی صحیح باشند اما کیفیت شاعرانه ندارند. شبیه سنگهایی هستند که مسیر را بند آورده اند. جریان را متوقف کرده اند, خودجوش بودن متن را. لطفا کلمات اولیه ای که پیش از اصلاح سی اف اندروز برگزیده بودید به متن بازگردانید.» رابیندرانات کلمات قدیمی را بازگرداند, و ییتز و سایر شعرا گفتند » به لحاظ زبانی غلط هستند اما به لحاظ شاعرانگی بسیار والاتر هستند. به هیچ کس گوش ندهید. همان که در ابتدا نوشته بودید را حفظ کنید.»

یک متخصص دستور زبان,یک زبان شناس یا یک دانشمند نمیتواند یک شعر را تصحیح کند و یک شاعر دیگر که همسطح شاعر سراینده است به سرعت این تفاوت را میبیند. این مشکلی بود که کولریج داشت. او تنها هفت شعر را در تمام طول عمرش تکمیل کرد. تنها همان هفت شعر او را یکی از بزرگترین شعرای جهان کرده است. و از او چهل هزار شعر ناتمام بر جا مانده است. اما این اهمیتی ندارد. او صادق بود. او میتوانست برای تکمیل اشعار تلاش کند اما دیگر این اشعار تکمیل شده از قلب او برنخواسته بودند, بلکه حاصل تراوشات سر او بودند و سر بسیار فرودست تر از قلب است. و نمتوان ترتیب و نظمی را بر قلب غالب کرد زیرا قلب چون نسیمی است که هر گاه بخواهد می وزد.

مراقبه کننده وارد دنیایی ورای ذهنش میشود, جایی چنان شادی بخش و زیبا که در او نمیگنجد و شروع به سرریز میکند. آنگاه او به نظر دیوانه میرسد. هنگامی که لازم است حرف بزند سکوت میکند و هنگامی که تنهاست شاید صحبت کند بدون آنکه مخاطبی داشته باشد. لحظاتی هست که چیزی درونش نیاز به بیان شدن دارد. اگر شاعر است, ممکن است به شکل شعر بیان شود. اگر موسیقیدان است ممکن است به شکل موسیقی بیان شود. اگر رقصنده است… این کاملا به استعدادهای او بستگی دارد, به نبوغش, به کیفیاتش. اگر درونش چنان پر باشد از آن گفتنی, آن را میگوید حتی اگر کسی برای شنیدن حضور نداشته باشد. آن را میگوید, مانند ابری که میبارد. نمیتواند نبارد. مراقبه کننده چونان ابری بارانی است. ابرهای بارانی در مورد زمینهای حاصلخیز و کوه و رود و شروع و پایان مرز این یا آن کشور تبعیض قائل نمیشوند. آنها وقتی پر هستند, می بارند.

مراقبه کننده گاهی مراقب رفتارش است… مخصوصا در آغاز, هنگامی که برای اولین بار وارد دنیای سحرآمیز خودش میشود. هر چه با آن دنیا آشناتر میشود نشانه های دیوانگیش را کمتر به جهان بیرون بروز میدهد. همچنان که در مراقبه اش به کمال نزدیک میشود دیوانگی ها از بین میرود. سپس او به طور کامل از دیوانگی میرهد. اما رسیدن به چنین بلوغی زمان میبرد. ممکن است در آغاز غافلگیر کننده باشد, تجربه ای که هرگز به آن فکر نکرده بود و هرگز رویای آن را نداشت- باور نکردنی است. باورنکردنی بودنش دیوانه کننده است. در چنین لحظاتی حضور استاد موثر است. اون به مراقبه کننده میگوید «نگران نباش و نترس. این دیوانگی نیست. تنها به شکل دیوانگی است. این آغاز مراقبه است. تنها باید با آن آشنا شوی, با آرامش و در سکوت پذیرایش شوی- تنها چند روز دیگر»

حکایتی از زندگی بودا- بودا و شاگردش آناندا راه خود را در جنگل گم کردند. از پیرزنی که مشغول جمع آوری چوب بود پرسیدند » تا روستا چقدر راه باقیست؟» پیرزن پاسخ داد » فرزندانم, چندان دور نیست, تنها دو مایل دیگر. مستقیم حرکت کنید.»

دو مایل را طی کردندو خبری از روستا نشد. مرد دیگری را سر راه دیدند که مشغول بریدن چوب درخت بود. از او پرسیدند «تا روستا چقدر راه مانده؟ آیا راه را گم کرده ایم؟»

چوب بر پاسخ داد » نه. روستا بسیار نزدیک است. تنها دو مایل دیگر». آناندا گفت «عجیب است. پیرزن گفت دو مایل. دو مایل راه رفتیم. این مرد میگوید دو مایل».

بودا پاسخ داد پس از دو مایل دیگر باز هم بپرس. آناندا گفت «منظورت چیست؟ آیا پس از طی دو مایل دیگر هم به روستا نمیرسیم؟»

بودا پاسخ داد » حرفشان را باور نمیکنم. آنها مردمی دلسوز هستند. تنها تو را تشویق میکنند. اگر بگویند ده مایل فاصله داری ممکن است خود را ببازی»

فاصله واقعا ده مایل بود و روستاییان ساده دل هر بار در پاسخ آنها میگفتند «تنها دو مایل». وقتی آنها به روستا رسیدند آناندا پرسید «چطور میدانستی فاصله دقیقا ده مایل است؟». بودا گفت «این کار همیشگی من است. به همه میگویم تنها کمی بیشتر و به زودی میرسی. برای آنکه به راهشان ادامه دهند. یک دوست, یک استاد, یک راهنما کمک های بسیاری میکند. ممکن است خسته شوید. شاید فکر کنید راه خود را گم کرده اید. شاید فکر کنید جستجوی شما بیهوده است یا دیوانگی است و بهتر است آن را متوقف کنید. شاید مردم شما را دیوانه و خطرناک بپندارند. فرزندانتان, همسرتان, پدرتان, مادرتان, دوستانتان فکر میکنند کمی دیوانه شده اید. شاید بهتر باشد همین جا متوقفش کنید, پیش از آنکه کار از کار بگذرد و آنقدر پیش روید که دیگر راه برگشت نداشته باشید.

استاد به شما اطمینان خاطر میدهد «این تنها یک مرحله موقت است و به زودی به پایان میرسد. کمی جلوتر برو. بازگشت بی معنی است. جلو برو علی رغم آنچه روی میدهد یا مردم فکر میکنند. از این مرحله خواهی گذشت.» کسی با تجربه زیاد و تسلط بر شما باید به شما دلداری دهد و جسارت. لحظاتی هست که احساس ضعف میکنید و لحظاتی از تردید, و وجود کسی که روحیه شما را حفظ کند, قوی نگاهتان دارد و آماده ماجراجویی, لازم است.

استاد نمیتواند شما را به هدف برساند اما بدون استاد هم تقریبا رسیدن به هدف غیر ممکن است. مشکلات بسیاری وجود دارد که شاید به تنهایی نتوانید از آنها گذر کنید. این یکی از آن مشکلات است, هیچ کس دوست ندارد دیوانه شناخته شود. اما این برای هر مراقبه کننده ای پیش می آید. این بهایی است که باید بپردازید. نمیتوانید تجارب متعالی زندگی را بدون پرداخت هزینه به دست آورید.
چنین لحظاتی بهای این تجربه بزرگند. وقتی چنین لحظاتی فرامیرسند سپاسگذار هستی باشید که سفرتان را آغاز کرده اید, که دست کم وارد فضای جدیدی شده اید: درونی ترین بخش وجودتان. به خاطر این دیوانگی سپاسگذار باشید. این دیوانگی تنها برای کسانی رخ میدهد که پرتو برکتی به ایشان رسیده است. اگر برای شما اتفاق افتاده است, مورد برکت قرار گرفته اید.

منبع:

شمشیر و نیلوفر- اشو

با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرسwww.ufolove.org   مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

استاد درون و ناخودآگاه

استاد درون و ناخودآگاه

پرسش- چگونه میتوان آنچه را که ناخودآگاه دیکته میکند از آنچه استاد یا راهنمای درون میگوید تشخیص داد؟ چگونه میتوان تشخیص داد که راهنمای درون وارد عمل شده است؟

اشو- اولین مطلب: به خاطر فروید سو تفاهمات بسیاری درباره کلمه ناخودآگاه ایجاد شده است. فروید ناخوآگاه را کاملا غلط فهمیده بود و غلط تفسیر کرد. و او پایه گذار اصلی دانش مدرن درباره ذهن است. از نظر فروید ناخودآگاه به سادگی همان خودآگاه سرکوب شده بود, بخش سرکوب شده خودآگاه. پس هر چه بد است و شیطانی و غیر  اخلاقی سرکوب شده است. چون جامعه آن را مجاز نمیداند, باید در دورن سرکوب شود. از نظر فروید بخش به عقب رانده شد همان ناخودآگاه است اما برای عرفا چنین نیست. فروید یک عارف نیست؛ او وارد ناخودآگاه خود نشده است. او تنها بیماران خود را مشاهده میکرده است: مردم بیمار, مردم غیر عادی, دیوانه, مجنون. او ذهن پاتولوژیکی را بررسی میکرده, و با مطالعه ذهن پاتولوژیکی از بیرون و نه از درون, نتیجه گرفته است که ناخودآگاه در لایه زیرین خودآگاه قرار گرفته است. نتیجه گرفته است که ذهن خودآگاه حامل همه آن چیزی است که از کودکی سرکوب شده است, همه آنچه که جامعه محکوم کرده است. ذهن آن را سرکوب کرده تا وجودش را فراموش کند.

 osho

اما این بخش وجود دارد و به فعالیت ادامه میدهد. و بسیار قدرتمند است: به تغییر دادن خودآگاه ادامه میدهد, به بازی کردن با خودآگاه ادامه میدهد. خودآگاه در مقابلش بسیار ناتوان است زیرا هرآنچه سرکوب شده به این دلیل سرکوب شده که چنان قدرتمند است که جامعه نمیتواند با آن کنار آید. پس جامعه به سرکوب آن میپردازد و نمیداند با آن چه رفتار دیگری داشته باشد. برای مثال: تمایل جنسی. آنچنان قدرتمند است که اگر سرکوبش نکنید  نمیدانید باید با آن چه کنید. شما را به راههای خطرناکی میکشد. و چنان انرژی پرقدرتی است که تمام جامعه را به هرج و مرج میکشد اگر اجازه مطلق به آن داده شود. ازدواج از بین میرود, عشق از بین میرود, همه چیز به آشوب کشیده میشود اگر آزادی کامل به آن داده شود- زیرا انسانها در آن صورت به شکل حیوانات رفتار میکنند. اگر ازدواج و خانواده وجود نمیداشت تمام جامعه متلاشی میشد. جامعه بر پایه کنار هم ماندن خانواده شکل گرفته است؛ خانواده وابسته با ازدواج است و ازدواج وابسته به سرکوب و محدود سازی رابطه جنسی. هرچه که طبیعی است, قدرتمند است, ممنوع و تابو شده است, با چنان زوری که شما از وجودش احساس گناه میکنید و با آن به مبارزه برمیخیزید. جامعه نه تنها مجهز به پلیس در کوچه و خیابان است بلکه پلیسی هم درون شما قرار داده است: خودآگاه شما- یک پیش بینی و اقدام در دو جبهه برای آنکه به هرز نروید یا طبیعی باشید؛ شما باید غیر طبیعی باشید.

روانشناسان مدرن میگویند جنون بخشی از تمدن است و هیچ تمدنی بدون دیوانگی وجود ندارد. اما مردم دیوانه در رنجند زیرا چنان نظمی را بر ایشان تحمیل کرده اند که غرایز طبیعیشان لگدکوب شده. آنها مچاله شده اند. شاید از آن رو که دیوانگان از شما قدرتمندترند, از آن رو که غرایز درونیشان طغیان کرده اند, خودآگاه, ذهن و همه چیزشان را به دور ریخته اند. به همین دلیل است که دیوانه اند. مفهوم بهتری از انسانیت, سازماندهی بهتری, نظم و قانون بهتری با دانش و خرد بیشتر ممکن است از آنها استفاده کند. شاید ثابت شود که نابغه اند؛ شاید ثابت شود انسانهایی با استعدادند. بله, هستند. اما چنان نیرویی درونشان هست که نمیتوانند خود را سرکوب کنند. و جامعه به آنها اجازه حرکت آزادانه نمیدهد زیرا وحشی هستند. فروید به این نتیجه گیری رسید که تمدن به ناخودآگاه  نیاز دارد.

اما در واقع برای تانترا و یوگا این تعریف ناخودآگاه, ناخودآگاه نیست, ناخودآگاه با تعریف فروید, تنها بین خودآگاه و ناخودآگاه قرار دارد, در محدوده ای بسیار کوچک. این در واقع نیمه خودآگاه است. خودآگاه چیزی را با زور به اعماق رانده است اما این را به خوبی میداند. این ناخودآگاه نیست, زیرا شما درباره اش میدانید. شاید نخواهید آن را به رسمیت بشناسید, شاید نخواهید به آن توجه کنید زیرا از آن میترسید که اگر مورد توجه قرارش دهید دوباره از اعماق به سطح آید. شما آن را به تاریکی رانده اید اما به وجودش آگاهید. ناخودآگاه مورد نظر فروید, در واقع ناخودآگاه نیست بلکه نیمه خودآگاه است. شب تار نیست, در نور قرار گرفته و میتوانید ببینیدش.

تانترا از ناخودآگاه واقعی سخن میگوید که توسط شما سرکوب نشده بلکه عمیقترین بخش وجودتان است. و خودآگاه شما تنها بخشی از آن است که در نور قرار گرفته؛ یک دهم از آن که در نور قرار گرفته و خودآگاه شده است. نه بخش, نه دهم در اعماق پنهان مانده است. این ناخودآگاه منبع انرژی حیاتی وجود شماست. ذهن خودآگاه شما یک دهم از تمام ذهنتان است. این ذهن خودآگاه مرکزی برای خود آفریده است: نفس. این مرکز غلط است زیرا مرکز تمام ذهن نیست بلکه تنها مرکز بخش خودآگاه ذهن یعنی بخشی ازکل ذهن است. این بخش برای خود مرکزی ساخته و این مرکز وانمود میکند مرکز تمام ذهن است. نه. تمام ذهن شما یک مرکز دارد: نام آن مرکز «راهنمای درون» است. این مرکز در ناخودآگاه قرار گرفته و تنها وقتی پنج بخش از ذهن, یعنی نیمی از آن در نور قرار گیرد خود را نشان خواهد داد.

پس لازم نیست از ناخودآگاه خود بترسید؛ این ناخودآگاه به زعم فروید است که از آن میترسید و چیز ترسناکی هم هست… یک تزکیه و پاکسازی مراقبه گون شما را از بار ناخودآگاه فرویدی رها میکند… تنها وقتی این ناخودآگاه فرویدی ناپدید میشود میتوانید به ناخودآگاه واقعی خود نفوذ کنید. ناخودآگاه فرویدی بینابین است, بین خودآگاه و ناخودآگاه واقعی. شما همه زباله ها را به این اتاق می اندازید و در آن را میبندید؛ یک اتاق زباله بزرگ را پر میکنید. ناخودآگاه فرویدی یک اتاق زباله است. ممکن است کارتان را به جنون بکشد. وقتی تخلیه میشود احساس تازگی میکنید, جوانی و رها از بار بودن. برای دوران ما تزکیه یک ضرورت است. هیچ کس نمیتواند بدون تزکیه به راهنمای درونش دست باید. وقتی در حالت تزکیه عمیق هستید لازم نیست از چیزی بترسید. در آن حال, ناخودآگاه واقعی شروع به رخ نمودن میکند؛ به خودآگاهان نفوذ میکند و سپس برای اولین بار به قلمرو وسیع درونتان پی میبرید. شما آن بخش کوچک نیستید, شما وجودی بسیار گسترده تر دارید و این وجود گسترده مرکزی دارد  و این مرکز همان راهنما یا استاد درونتان است.

چگونه ناخودآگاه فرویدی را از استاد درون تشخیص دهیم؟ اگر تزکیه نکنید کار بسیار سختی است. با این وجود میتوایند تفاوتی را ببینید زیرا ناخودآگاه فرویدی تنها چیزی سرکوب شده است. اگر چیزی با قدرتی خشونت آمیز در شما پدیدار شود بدانید که این قدرت مخرب تنها به این دلیل حضور یافته که شما آن را سرکوب کرده اید. اگر چیزی درونتان پدید آید که فاقد هر خشونتی است, فقط در سکوت حباب میزند, به سادگی, بدون هیچ صدایی آنگاه بدانید که این همان ناخودآگاه واقعی شماست.

از استاد درونی چیزی به شما میرسد. اما تنها وقتی در تشخیص مهارت میابید که تزکیه شده باشید. آنگاه است که میدانید چه چیزی در حال وقع است. هر آنچه که از ناخودآگاه فرویدی می آید شما را ناراحت و ناآرام میکند؛ و هرگاه از استاد درونتان دریافتی به شما میرسد چنان احساس آرامشی میکنید, چنان احساس شادی و راحتی و در خانه خود بودن میکنید که اینک تصور آن برایتان غیر ممکن است. به سادگی احساس میکنید که همین است, خودش است. همه وجودتان در توازن با آن قرار دارد و هیچ مقاومتی وجود ندارد. شما میدانید که همین درست است, خوب است, حقیقت است و هیچ کس نمیتواند شما را به خلاف این احساس مجاب کند. با ناخودآگاه فرویدی هرگز نمیتوانید آرام باشید؛ ناراحتید. نوعی بیماریست که به سطح آمده و جنگی همراه با آن است. پس بهتر است بارها و بارها از تزکیه ای عمیق بگذرید تا ناخودآگاه فرویدی ساکت شود.

همانطور که حبابهای هوا از کف رودخانه به سطح می آیند شما حبابهایی را احساس میکنید که از بستر وجودتان به سطح می آیند, به خودآگاهتان. اما آمدنشان به شما ارامشی عمیق میدهد- این حس که هیچ چیزی سبکتر از این وجود ندارد. اما پیش نیاز, این است که خود را از بار ناخودآگاه فرویدی رها کنید. این رها سازی تنها به روش آسوده بودن وراحت گرفتن ممکن است زیرا عمیقترین بخش درونتان چنان از خشونت عاریست که هرگز ادعایی نمیکند و خود را تحمیل نمیکند. ناخودآگاه فرویدی دائما در کار تحمیل کردن خود است. هر لحظه تلاش میکند خود را نشان دهد و تحمیل کند و شما آن را به عقب میرانید. این تفاوت این دوست.

میخواهد خودنمایی کند, فعال شود, شما را هدایت کند, شما را بازیچه خود کند و شما مقاومت میکنید و با آن میجنگید. ناخودآگاه واقعی, استاد درون, خودنما و مدعی نیست. اگر به آن اجازه دهید, دعوتش کنید, با نیایش, درست مانند مهمانی که دعوت کرده اید به سراغ شما می آید. شما باید در حالت راحت گرفتن و بدون مقاومت بودن باشید. تنها در آن صورت بر شما وارد میشود. وقتی احساس کند آماده هستید, انکارش نمیکنید, طردش نمیکنید, وقتی حس میکند به او خوشامد میگویید آنگاه بر شما وارد میشود. پس باید دو کار انجام دهید: پاکسازی برای رهایی از بار ناخودآگاه فرویدی, و تعلیم برای راحت گرفتن و تسلیم شدن به استاد درون, ناخودآگاه واقعی. این دو را انجام دهید تا تفاوت این دو را درک کنید.

این تفاوت را نمیتوان تدریس کرد. خودتان آن را درک خواهید کرد. وقتی رخ دهد آن را خواهید شناخت. چگونه فرق بین درد داشتن در قسمتی از بدن و سلامت بودن تمام بدن را تشخیص میدهید؟ چگونه فرق بین سر درد داشتن و در سلامت بودن همه بدن را تشخیص میدهید؟ به سادگی فقط میدانید. نمیتوانید آن را توصیف کنید. شما به سادگی میدانید سر درد چیست و سالم وسرحال بودن چیست.

راهنمای درون همیشه به شما حس سالم بودن میدهد و ناخودآگاه فرویدی حس سر درد داشتن, پریشانی, درگیری درونی, اضطراب و دلتنگی, و درد سرکوب شده. پس وقتی سر میرسد در تمام وجودتان احساس درد میکنید…

چگونه میتوان تشخیص داد که استاد درون وارد عمل شده است؟

اولین نشانه این است: احساس خوبی پیدا میکنید. نسبت به خودتان احساس خوبی پیدا میکنید. به یاد داشته باشید که شما همیشه درباره خود احساس بدی دارید. تقریبا هرگز با کسی روبرو نمیشوم که درباره خودش احساس خوبی داشته باشد. همه در حال محکوم کردن خود هستند. همه فکر میکنند بد هستند. وقتی خود را بد میدانید چگونه انتظار دارید دیگران دوستتان داشته باشند؟… شما هرگز از خدا برای بدن به این زیبایی تشکر نکرده اید. فقط از آن مشمئز شده اید. این به اصطلاح ادیان به شما گفته اند که این بدن گونیی آکنده از گناهان است. که شما بار گناهانتان را بر دوش میکشید.

وقتی ناخودآگاهتان رها میشود ناگهان احساس میکنید مقبول هستید, بد نیستید. هیچ چیز بد نیست. همه زندگی موهبتی بزرگ میشود. احساس میکنید مورد رحمت هستید. و وقتی خود را غرق برکت میبینید همه اطرافیانتان نیز غرق برکت میشوند. وقتی خود را محکوم میکنید چگونه میتوانید دیگران را محکوم نکنید؟…

این اولین اتفاق خوبی است که برایتان روی میدهد: نسبت به خودتان احساس خوبی خواهید داشت. سپس ناخودآگاه شروع به جاری شدن در خودآگاهتان میکند.دومین تغییر این خواهد بود که کمتر مایل به دنیا, کمتر عقلانی و بیشتر کامل و تمام خواهید شد. اگر خوشحال باشید تنها نمیگویید که خوشحالید بلکه میرقصید… با افرادی برخورد میکنم که میگویند شاد هستند اما تنها کافیست به چهره شان نگاه کنید. مردمی را میشناسم که میگویند دوستت دارم اما بدنشان هیچ این احساس را نمایش نمیدهد. کلمات مرده اند و ما آنها را جایگزین زندگی کرده ایم. وقتی ناخودآگاه به در درونتان جریان می یابد این تفاوت را خواهید دید: با تمام وجودتان زندگی میکنید… دیگر وقتی شاد هستید لازم نیست بگویید خوشحالم. از شادی میرقصید. دیگر به کسی نمیگویید دوستت دارم. شما خود عشق هستید. همه وجودتان احساستان را نمایش میدهد. با عشق مرتعش میشوید. هر رهگذری احساس میکند عاشقید, هر کس که لمسش کنید احساس میکند انرژی بزرگی به درونش وارد شده. در حضور و شادیتان گرمی وجود دارد.

این دومین چیزی است که روی میدهد. وقتی استاد درون شما را در دستان خود میگیرد شما کامل میشوید.

منبع:

Osho Book «VigyanBhairavTantra, Vol 2

با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرسwww.ufolove.org   مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

مراقبه هفته-2 ( تمرکز بر آتش)

اشو درباره به کار بستن رهنمودها و انجام تمریناتش چنین توصیه میکند:

«… پس همیشه به یاد داشته باش, هر آنچه به تو میگویم میتوانی با آن دو کار کنی: تنها چون من آن را گفته ام آن را درست بپنداری… آنگاه تنها رنج میکشی اما رشد نمیکنی. راه دوم آن است که هرآنچه میگویم, به آن گوش فرادهی, تلاش کنی درکش کنی, در زندگیت به کارش بندی, ببینی چگونه عمل میکند, و سپس به نتیجه گیری خودت برسی. ممکن است نتیجه تو همان باشد یا با آنچه گفته ام فرق کند. هرگز نمیتوانند دقیقا یکی باشند زیرا تو شخصیتی متفاوت داری, یک وجود منحصر به فردی. هرآنچه من میگویم متعلق به خود من است. عمیقا ریشه در من دارد. پس نتیجه ای که من گرفته ام را نتیجه خودت ندان. باید تلاش کنی مرا درک کنی, باید تلاش کنی بیاموزی, اما نباید سعی کنی دانش مرا جمع آوری کنی, نباید نتیجه گیری مرا از آن خود کنی. این گونه است که رشد میکنی.»

به یاری خدا از این پس هر هفته یک مراقبه از اشو برای مطالعه یا تمرین دوستان علاقمند ترجمه می شود. انتخاب مراقبه هفته توسط- Osho International Foundation – بنیاد بین المللی اشو انجام میشود و منبع ترجمه وبسایت همین بنیاد است.

 

 تمرکز بر آتش

اول: در زندگی هیچ چیز قطعی نیست جز مرگ.

دوم: مرگ در پایان اتفاق نمی افتد بلکه هم اکنون در حال وقوع است. مرگ یک روند است. همان گونه که زندگی یک روند است. ما اکنون را به وجود می آوریم اما زندگی و مرگ چون دو پای ما هستند. مرگ و زندگی هر دو یک روند هستند. شما هر لحظه در حال مردن هستید.

اجازه دهید بیشتر توضیح دهم: هر بار فروکشیدن هوا به ریه هایتان زندگی است و هر بازدم مرگ.

به مدت پانزده دقیقه بازدم عمیق داشته باشید. روی یک صندلی یا زمین بنشینید و بازدمهای عمیق داشته باشید در حالی که چشمانتان را بسته اید. وقتی هوا را به بیرون می دمید به داخل خود فرو روید. سپس با دمیدن هوا به ریه هایتان چشمانتان را بگشایید و از خود بیرون آیید. پس برعکس عملمی کنید: با دم از خود بیرون می آیید و با بازدم به درون خود می روید.

هنگام بازدم فضایی درونتان ایجاد میشود, زیرا نفس همان زندگی است. وقتی بازدم عمیق انجام میدهید خالی میشوید, حیات از شما بیرون می رود. به تعبیری می میرید, برای لحظه ای می میرید. در سکوت این مرگ, به درون خود وارد شوید. با خروج هوا چشمانتان را ببندید و به درون خود روید. فضای خالی باز شده و شما میتوانید به راحتی درون آن بگنجید. پس از پانزده دقیقه تکرار این عمل کاملا آرام شده و آماده انجام تکنیک زیر خواهید بود:
دراز بکشید و در آغاز خود را مرده بپندارید؛ بدن درست مانند جسد است. توجه خود را به انگشتان پایتان دهید. با چشمان بسته به درون خود وارد شوید. با تمرکز توجهتان بر روی انگشتان پا آتشی را حس کنید که از انگشتان پا به طرف بالا حرکت میکند و همه چیز را میسوزاند. همچنان که آتش گسترده میشود بدن شما ناپدید میشود
چرا از پاها شروع میکنیم؟ زیرا آسانتر است, پاها از «من» شما دورند, از نفستان. نفس شما در سرتان لانه دارد. شروع کردن از سر بسیار سخت است. پس از دورترین نقطه از نفس شروع میکنیم. سوختن انگشتان پا را احساس کنید, تنها خاکستر باقی می ماند. به تدریج آتش به بالا حرکت میکند و از هر اندام تنها خاکستر باقی می ماند.

در آخر به سرتان برسید. سرتان نیز خاکستر میشود و خاکستر به خاک سپرده می شود. بدنتان سوخته و خاکستر شده اما شما نظاره گیری هستید بر روی تپه. این نظاره گر فاقد نفس (من) است. این تمرین را به مدت سه ماه انجام دهید. پیش از سه ماه به نتیجه ای نخواهید رسید. پس از سه ماه میتوانید نظاره گر خاکستر خود باشید.

منبع:

Osho, The Book of Secrets, Talk #53

Osho International Foundation

منبع:  osho.com

با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرسwww.ufolove.org   مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

شما ذهنتان نیستید- بخش دوم

شما ذهنتان نیستید- بخش دوم

نیمه اول این نوشته ترجمه بخشهایی از کتاب The Power of Now  و نیمه دوم ترجمه بخشهایی از کتاب

 The Dhammapada: The Way of the Buddha, Vol 8است. امید که به کار آید.

پ . ن : بخشهایی از کتاب قدرت حال که در این مطالب قرار میگیرد ترجمه دوست گرامیمان می باشد که با ترجمه موجود در بازار متفاوت می باشد.

 لینک قسمت اول:  شما ذهنتان نیستید

ایجاد وقفه در جریان ذهن

روش دیگربه جای «تماشای فکر کننده»این است که میتوانید با جهت دادن تمرکزتان بر حال, در جریان دائمی ذهن وقفه ایجاد کنید. عمیقا نسبت به لحظه حال آگاه باشید. این کار بسیار رضایت بخشی است. به این روش آگاهی خود را از فعالیت ذهن دور میکنید و وقفه ای از بی ذهنی ایجاد میکنید که در آن به شدت آگاه و هشیار هستید ولی فکر نمیکنید. این جوهره مراقبه است.

میتوانید آن را حین انجام امور روزمره  نیز انجام دهید. هر فعالیت روزانه ای را با تمام توجهتان به آن انجام دهید. هر بار از پلکان بالا یا پایین میروید به هر پله, هر حرکت, و حتی تنفس خود توجه کنید. کاملا حاضر باشید. وقتی دستانتان را میشویید به همه بوها, صداها و حتی حالت آبی که بر روی پوست خود حس میکنید توجه کنید؛ به حرکت دستانتان, بوی صابون. وقتی سوار اتومبیلتان میشوید و در را می بندید برای چند ثانیه مکث کنید و به جریان تنفستان توجه کنید. از حس حضوری قدرتمند اما ساکت آگاه شوید. یک روش اصلی برای اندازه گیری موفقیتتان در این مورد وجود دارد: اندازه آرامشی که درونتان حس میکنید.

…هربار که در جریان مداوم ذهنتان وقفه ای ایجاد میکنید نور آگاهی شما تقویت میشود. سرانجام روزی فرا میرسد که میبینید با نظاره صدای درون سرتان لبخند میزنید, درست همانطور که با نگاه کردن به یادگارهای دوران کودکیتان. دیگر محتویات ذهنتان را چندان جدی نمیگیرید زیرا هویت خود شما دیگر به ذهنتان وابسته نیست.

…کلمه نفس برای افراد مختلف معانی مختلفی دارد اما در اینجا غرض از نفس, خود دروغینی است که با خود یکی پنداشتن ناآگاهانه با ذهن هویت یافته است.

برای نفس, زمان حال وجود ندارد. تنها گذشته و آینده برایش مهمند. این واژگونگی حقیقت ناشی از آن است که ذهن در حالتی که نفس وجود دارد نمیتواند به درستی عمل کند. ذهن دائما مشغول به زنده نگهداشتن گذشته است زیرا بدون گذشته شما که هستید؟ و دائما خود را مشغول آینده میکند تا از دوام آوردن خود در آینده مطمئن شود و با این کار احساس رهایی و رضایتمندی کند. میگوید: » روزی, وقتی این یا آن اتفاق بیفتد من خوشحال خواهم بود, در آرامش خواهم بود.» حتی وقتی نفس به ظاهر مشغول به حال به نظر می آید, مشغول دریافت و تجربه حال نیست: درک نفس از حال کاملا غلط است زیرا با چشمان گذشته با آن مینگرد. و یا حال را در حد ابزاری برای به اتمام رساندن چیزی, رسیدن به پایان چیزی در فردا که خود زاییده ذهن  است, تقلیل میدهد. ذهن خود را تماشا کنید تا دریابید که دقیقا به همین شکل عمل میکند.

لحظه حال, کلید رهایی شماست اما مادامی که شما ذهنتان هستید نمیتوانید به این کلید دست یابید.

پرسش: دوست ندارم توانایی تحلیل کردن و تشخیص دادنم را از دست دهم. نعمت فکر بزرگترین هدیه ایست که به ما داده شده وبدون آن فرقی با هیچ گونه حیوانی دیگری نخواهیم داشت.

پاسخ: اهمیت ذهن چیزی بیش از یک مرحله از تکامل آگاهی نیست. لازم است به مرحله بالاتر برویم وگرنه ذهن که تبدیل به هیولایی شده است ما را نابود خواهد کرد. فکر کردن و آگاهی مترادف نیستند. فکر کردن تنها بخش بسیار کوچکی از آگاهی است. فکر بدون آگاهی وجود ندارد ولی آگاهی به فکر نیازمند نیست.

بیداری یعنی ورای فکر رفتن و نه سقوط به مرحله ای پایینتر از فکر یا مرتبه حیوان یا گیاه بودن. در بیداری هنوز وقتی لازم است از ذهن فکر کننده تان استفاده میکنید اما با روشی بسیار متمرکزتر و موثرتراز قبل. بیشتر اوقات برای امور عملی از آن استفاده میکنید اما از گفتگوی درون رها میشوید و به سکون درونی میرسید. وقتی از ذهنتان استفاده میکنید, مخصوصا وقتی به دنبال راه حلی خلاقانه هستید, هر چند دقیقه یک بار بین فکر کردن و سکون جابجا میشوید, بین ذهن و بی ذهنی. بی ذهنی همان آگاهی بدون فکر است. فقط در آن حالت است که واقعا میتوانید خلاقانه فکر کنید, زیرا فقط در آن حال است که فکر صاحب قدرت واقعی است. فکر در حالتی که با قلمرو بسیار گسترده تر آگاهی در ارتباط نیست, به سرعت تبدیل به مانع میشود و یا مخرب.

ذهن در اصل یک ماشین بقا است. حمله و دفاع در مقابل سایر ذهن ها, جمع کردن, انبار کردن, و تحلیل کردن اطلاعات. این تنها چیزی است که ذهن میتواند به خوبی انجام دهد. ذهن ابدا خلاق نیست. همه هنرمندان, چه این را بدانند و چه از آن آگاه نباشند, از محلی در بی ذهنی خلق میکنند, از سکون درونی. سپس ذهن به این شعله های خلاقیت شکل میبخشد. حتی دانشمندان بزرگ گزارش کرده اند که در زمان  آرامش ذهنی به کشفیات خلاقه شان دست یافته اند. تحقیقی درباره بزرگترین ریاضی دانان آمریکا از جمله اینشتین به این تیجه رسید که فکر کردن «در بخش مختصری از روند مهم خلاقیت نقشی فرعی بازی میکند.» بنا براین نتیجه میگیرم که بیشتر دانشمندان از این رو خلاق نیستند که نمیدانند چگونه فکر کردن را متوقف کنند.

ذهن و فکر کردن معجزه حیات بر روی زمین را ایجاد نکرده اند. به وضوح هوشمندیی در کار بوده که بسیار فراتر از ذهن می رود. چگونه یک سلول بدن انسان که یک هزارم یک اینچ است حاوی اطلاعاتی در دی ان ای خود است که میتواند هزار کتاب صد صفحه ای را به خود اختصاص دهد؟هر چه بیشتر به بدن خود مینگریم بیشتر در می یابیم که از هوش به وجود آورنده آن بسیار کم میدانیم. وقتی ذهن به این هوش متصل میشود تبدیل به ابزاری حیرت انگیز میشود و به خدمت چیزی بسیار بزرگتر از خود در می آید.

اشو

پرسش: حضور ذهن چیست؟

پاسخ: حضور ذهن در واقع همان بی ذهنی است. میتوانید آن را تمرکز حواس یا آگاهی بنامید یا حالت بی ذهنی. این کلمات به نظر متناقض می آیند اما همه گویای یک حالت هستند. حضور ذهن یعنی در حال بودن, خودانگیخته بودن, آماده هر چه که در لحظه اتفاق می افتد بودن. آماده اکنون و اینجا بودن همان حضور ذهن است. اما تنها راه برای آماده اکنون بودن این است که در گذشته یا آینده نباشیم.

osho

ذهن از گذشته و آینده تشکیل شده است؛ ذهن از حال هیچ نمی داند. ذهن همیشه مشغول است و هیچ گاه خالی نیست. وقتی ذهن خالی میشود, بدون هیچ فکری, تنها شاهد و هشیار و آگاه, آنگاه حضوری بزرگ طلوع میکند. آن حضور به روش خودش رفتار می کند. آن حضور زندگی شما را بر مبنای پاسخها میسازد و نه بر مبنای واکنشها.

زندگی عادی بر اساس واکنشها شکل میگیرد؛ شما واکنش نشان میدهید, به این معنی که متناسب با گذشته نسبت به حال واکنش نشان میدهید. و این نامناسب است زیرا زندگی خود را تکرار نمیکند. تاریخ ممکن است خود را تکرار کند زیرا تاریخ پدیده ای ساخته و پرداخته ذهن است, اما زندگی خود را تکرار نمیکند. زندگی همیشه جدید است, همیشه تازه است. شما عقایدی کهنه را که حاصل تجربیاتتان است با خود به همه جا میکشید و بر اساس همان عقاید عمل میکنید و می پندارید که بر اساس تجربیاتتان عمل کرده اید. این واکنش است: شما عقب مانده اید, شما رفتاری مناسب موقعیت از خود نشان نمیدهید.

زندگی با پاسخ (در تضادبا واکنش) یعنی حقیقی ماندن درهر موقعیت؛ عمل کردن نه بر اساس گذشته بلکه بر اساس لحظه موجود. درست مانند یک آینه که تنها به سادگی همه چیز را در خود انعکاس میدهد. اگر گلی پیش رویش باشد تصویر گل را منعکس میکند و اگر چهره ای, تصویر چهره را. ذهن شما هرگز چیزی را که هست منعکس نمیکند, بلکه چیزی را که بود منعکس میکند. به همین دلیل است که ذهن شما هرگز با واقعیت همزیستی نمیکند. پس هر آنچه که انجام میدهید غلط است.

حضور ذهن, وضعیت بدون فکر بودن است, نه خواب بودن یا ناآگاه بودن. آگاهی بدون فکر, آگاهی بدون محتویات, آینه ای مطلقا خالی و آماده انعکاس هر چیز و همه چیز. زیبایی آینه در آن است که هرگز هیچ اشعه انعکاسی را در خود زندانی نمیکند؛ درست برخلاف نگاتیو (فیلم یا عکس برداری). نگاتیو همه انعکاسها را بدون درنگ در خود ضبط میکند و اینگونه است که از بین میرود. تنها یک بار میتوانید آن را استفاده کنید و بعد به جایی در گذشته میچسبد. این همان حافظه است, ذهن یک نگاتیو است.

ذهن یک بودا یک آینه است و نه یک نگاتیو(عکس یا فیلم).

تلاش کنید هر روز بیشتر و بیشتر مسئول شوید و کمتر و کمتر واکنش نشان دهید.

با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

شما ذهنتان نیستید

مطلب زیر ترجمه خلاصه شده بخشهایی از مقدمه و فصل اول کتاب The Power of Now نوشته اکهارت تول است. مقدمه, راوی داستان چگونگی رسیدن نویسنده به این درک است که «من» با «ذهن من» یکی نیست. در پایان این بخش برگزیده از کتاب, یک روش نظاره ذهن به سان شاهدی جدای از آن, به شرح نویسنده آورده شده است. سپس مطلبی از اشو در همین زمینه به پایان نوشته افزوده شده است.

مژده به دوستانی که مایل به مطالعه کتاب فوق هستند: کتاب با عنوان قدرت حال با برگردان محمدرضا علیمی و توسط نشر سمام به چاپ رسیده است. با سپاس از نینیاناندای عزیز برای توصیه به مطالعه کتاب و امید که مطلب زیر به کار دوستان آید:

گذشته به کار من نمی آید, با اینحال مایلم به شما توضیح مختصری در این باره دهم که چگونه معلمی معنوی شدم و این کتاب برای چه نوشته شد.

تا سی سالگی با اضطرابی مداوم دست به گریبان بودم که گاه با افسردگی و تمایل به خودکشی همراه میشد. اکنون احساس میکنم درباره یکی از زندگیهای گذشته یا زندگی کس دیگری حرف میزنم.

شبی پس از تولد 29 سالگیم با احساس وحشت مفرط بیدار شدم. بیدار شدن با چنین احساسی پیش از آن نیز برام اتفاق افتاده بود اما این بار بسیار شدیدتر از قبل بود…نفرت انگیزترین چیز وجود داشتن من بود. ادامه زندگی با بار سنگین چنین تیره بختیی چه معنی داشت؟ چرا باید این کشمکش همیشگی را ادامه میدادم؟ احساس میکردم خواسته عمیقی برای از بین رفتن در درونم شکل میگیرد که از میل به زندگی قدرتمند تر است.

001f1c0a_medium

«دیگر نمیتوانم به زندگی کردن با خودم ادامه دهم». این فکری بود که در ذهنم تکرار میکردم. ناگهان دریافتم چه فکر عجیبی است. «آیا من یکی هستم یا دو تا» اگر نمیتوانم زندگی کردن با خودم را تحمل کنم پس دو نفر هستم: «من» و «خود» م که دیگر نمیتوانم با آن زندگی کنم.». فکر کردم «شاید یکی از این دو واقعی باشد.»

چنان از درک این مطلب حیرت کردم که ذهنم ساکن و بی فعالیت شد. کاملا آگاه بودم اما هیچ فکری درونم نبود. سپس درون چیزی کشیده شدم که به نظر مارپیچی از انرژی میرسید. سرعت آن به تدریج بیشتر شد و من دچار ترس شدیدی شده بودم. ندایی درون سینه ام گفت «در مقابل هیچ چیز مقاومت نکن» و من به درون یک تهی کشیده شدم. این تهی درون من بود و نه بیرون از من. سپس ناگهان دیگر هیچ ترسی احساس نکردم و اجازه دادم به درون تهی سقوط کنم. به یاد نمی آورم پس از آن چه شد.

با صدای پرنده ای پشت پنجره بیدار شدم. هرگز پیش از آن چنین صدایی نشنیده بودم. چشمانم هنوز بسته بود و تصویر الماسی پرارزش را دیدم. اگر یک الماس صدا داشت, قطعا آن صدا چنین می بود… آن روز با حیرت و  لذت از معجزه زندگی بر روی زمین در شهر گشتم, گویی تازه به این جهان آمده بودم… دانستم که فشار شدیدی که آن شب متحمل شده بودم آگاهی مرا وادار به قطع ارتباط و یکی دانستنش با «خود» غمگین و ترسان درونم کرده بود, خود ترسانی که داستانی پرورده ذهن است. این جداسازی چنان کامل بود که باعث فروریزی ناگهانی این خود دروغین و تحت شکنجه شده بود. گویی ناگهان تشتک لاستیکی یک اسباب بازی بادی را بیرون کشیده باشند. آنچه باقی مانده بود طبیعت حقیقی من بود, من همیشه حاضر: آگاهی در نابترین شکلش و پیش از آنکه هویت خود را در شکل بجوید. پس از آن آموختم چکونه آگاه بمانم و وارد آن قلمرو بی زمانی و بی مرگی شوم که برای اولین بار به شکل یک تهی دریافته بودم.

شما ذهنتان نیستید

بزرگترین مانع رسیدن به بیداری

اگر خودتان را همان ذهنتان بپندارید پرده ماتی از همه مفاهیم, برچسبها, تصاویر, کلمات, قضاوتها  و تعاریف درست کرده اید که راه را بر هر ارتباط حقیقی میبندد. بین شما و خودتان قرار میگیرد, شما و سایرهمنوعانتان, شما و طبیعتتان, شما و خدا. این همان پرده افکار است که توهم جدا بودن را ایجاد میکند. توهم این که شما و دیگرانی مجزا از شما وجود دارید. فراموش میکنید که زیر پوسته فیزیکی و فرمهای مجزا, شما و همه آنچه که وجود دارد یکی هستید. شاید عقیده داشته باشید که این مطلب درست است اما عمیقا درک نمیکنید که حقیقت دارد. تنها با تجربه کردن شخصی به این آزادی میرسید.

فکر کردن تبدیل به بیماری شده است. بیماری وقتی ایجاد میشود که تعادل از بین میرود. تقسیم سلولها در بدن ایرادی ندارد اما وقتی فرایند تقسیم سلولی بدون هماهنگی با سایر اندامها ادامه می یابد دچار بیماری میشویم. ذهن اگر درست استفاده شود ابزار فوق العاده ایست اما اگر به اشتباه استقاده شود ویرانگر است. شما ذهن خود را چندان به اشتباه به کار نمیگیرید- شما غالبا آن را اصلا به کار نمیگیرید. این یک بیماری است. شما معتقدید که ذهنتان هستید. این یک فریب است. ماشین ذهن کنترل شما را به دست گرفته است.

…وقتی ذهن از شما استفاده میکند غیرآگاهانه خود را با آن یکی میپندارید تا حتی متوجه نشوید که برده آن شده اید. گویی بی آنکه بدانید به تسخیر او در آمده اید و آنچه شما را تسخیر کرده را به اشتباه, خود میدانید. دانستن اینکه شما با تسخیر کننده, فکر کننده, یکی نیستید آغاز رهایی است. این دانستن به شما کمک میکند تا تسخیر کننده را نظاره کنید. به محض اینکه شروع به نظاره کردن فکر کننده  میکنید سطح بالاتری ازآگاهی در شما فعال میشود. در می یابید که قلمرو هوش بسیار فراتر از فکر است. فکر تنها جنبه ای کوچک از هوش است. همچنین در میابید که همه آنچه که به درستی اهمیت دارد- زیبایی, عشق, خلاقیت, شادی, آرامش درونی- از جایی ورای ذهن شما برمیخیزد. بیدار شدن شما آغاز میشود.

…خبر خوش این است که شما میتوانید از ذهنتان برهید. این تنها آزادی واقعی است. میتوانید قدم اول را همین الان بردارید: به صدای درون سرتان تا جایی که میتوانید گوش دهید. به ویژه به افکاری توجه کنید که تکرار میشوند, صداهای ضبط شده ای که سالهاست در سرتان پخش و تکرار میشوند. منظورم از «تماشای فکر کننده» همین است: به صدای درون سرتان گوش دهید, همچون شاهدی که حضور یافته.

وقتی به آن گوش میدهید بی طرف باقی بمانید. قضاوت نکنید. آنچه میشنوید را قضاوت یا محکوم نکنید. اگر چنین کنید همان صدا دوباره از در پشتی به سراغتان آمده است. به زودی درخواهید یافت که صدا هست, و من هستم که به آن گوش میدهم, تماشایش میکنم. این درک «من هستم» است. این حس کردن و معنی حضور شما, یک فکر نیست بلکه از ورای ذهنتان برمیخیزد.

اشو

پرسش: چگونه ممکن است که ذهن یکسره مشغول به تولید افکار است و ما چگونه میتوانیم چیزی را که خود آغاز نکرده ایم متوقف کنیم؟

پاسخ اشو: شما نمیتوانید چیزی را که خود آغاز نکرده اید متوقف کنید. سعی نکنید, زیرا فقط وقت, زندگی و انرژی خود را تلف میکنید. شما نمیتوانید ذهن را متوقف کنید زیرا شما آن را وادار به آغاز کار نکرده اید. تنها میتوانید آن را تماشا کنید و با تماشا کردن, ذهن متوقف میشود. نه اینکه شما آن را متوقف کنید. در تماشا, متوقف میشود. توقف تابع تماشاست, نتیجه آن است.

…اگر تلاش کنید آن را متوقف کنید سریعتر به کار ادامه میدهد؛ اگر تلاش کنید متوقفش کنید با شما میجنگد و برایتان هزار و یک مشکل ایجاد میکند. هرگز تلاش نکنید متوقفش کنید. حقیقت این است: شما آن را به کار نینداخته اید … ذهن از طریق ناآگاهی شما وارد شده است؛ و از طریق آگاهی شما خواهد رفت. برای متوقف کردنش هیچ نمیتوانید انجام دهید جز اینکه بیشتر و بیشتر هشیار شوید.

حتی قصد به متوقف کردن ذهن مانعی میشود زیرا شما میگویید «بسیار خوب, حالا سعی میکنم آگاه باشم تا بتوانم آن را متوقف کنم.» هدف به این شکل از دسترستان بیرون میرود. آگاهیتان هم چندان کمکی نخواهد کرد زیر فکر متوقف کردن با شماست… تلاش بی نتیجه, بی نتیجه از این رو که فکر متوقف کردن با شماست و مانع از وقوع این توقف میشود.

فقط تماشا کنید. با تماشا کردن انرژی را از آن می ستانید. با تماشا کردن همه انرژی صرف تماشا کردن میشود و فکر کردن به صورت خودکار ضعیفتر و ضعیفتر میشود. افکار همچنان حضور دارند ولی ناتوانند زیرا انرژیی برایشان نمانده. نیم مرده دور و اطراف شما پرسه میزنند اما همچنان انرژی بیشتری به سمت هشیاری شما میرود. یک روز ناگهان دیگر هیچ انرژیی به طرف افکار نمی رود. آنها ناپدید میشوند. بدون انرژی شما نمیتوانند وجود داشته باشند. لطفا به تلاش برای متوقف کردنشان پایان دهید.

و اما سوال دیگر شما, چگونه ذهن میتواند به طور مداوم به تولید افکار بپردازد؟ این یک روند طبیعی است. همانطور که قلبتان به تپیدن مداوم میپردازد, ذهنتان به فکر کردن مداوم مشغول است, همانطور که به تنفس ادامه میدهید, همانطور که خون به گردش در بدنتان ادامه میدهد, همانطور که معده شما به هضم غذا میپردازد. شما حتی آگاه نیستید که خون در بدن شما جریان دارد.

مشکل در مورد ذهن این است که شما فکر میکنید که شما دارید فکر میکنید؛ ذهن نقطه مرکزی هویت شما شده است. این هویت باید بشکند. وقتی ذهن متوقف میشود برای همیشه از فکر کردن دست بر نمیدارد بلکه تنها وقتی فکر میکند که لازم است. فکر کردن همچنان وجود خواهد داشت ولی این بار طبیعی است: یک پاسخ است, یک فعالیت خودجوش و بی مقدمه است, نه یک وسواس همیشگی و غیر قابل خاموشی.

شما وقتی گرسنه هستید میخورید. ولی ممکن است دچار علاقه افراطی به خوردن شوید و تمام روز به خوردن بپردازید. در آن صورت دیوانه میشوید شاید دست به خودکشی بزنید. شما تنها وقتی راه میروید که خودتان میخواهید راه بروید. وقتی قصد رفتن به جایی دارید پاهایتان را به حرکت درمی آورید. تصور کنید همچنان که بر روی صندلی نشسته اید پاهایتان به حرکت کردن ادامه دهند, دیگران فکر میکنند دیوانه شده اید. اگر از دیگیری بپرسید چگونه پاهایم را متوقف کنم و او جواب دهد پاهایت را محکم با دستانت بگیر مشکل شما بزرگتر خواهد شد. حالا پاهایتان در حال حرکتند و دستهایتان مشغول متوقف کردن پاهایتان. حالا انرژی شما صرف جنگیدن با خودتان میشود.

با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

به خواب رفتن در حال هوشیاری

اشو: لحظه ای که به خواب میروید لحظه رویارویی با ناخودآگاه است. اگر بتوانید بیدار بمانید این ناخودآگاهی واقعی خواهد بود, زیرا در مرز قرار گرفته اید. مرزی ورود به خواب مرز رویارویی با ناخودآگاه است.
هر روز به خواب میروید ولی تا کنون با خواب روبرو نشده اید. آن را ندیده اید: چیست؟ چگونه فرا میرسد؟ چگونه ما را فرا میگیرد؟ هیچ چیز درباره اش نمیدانید. هر روز به خواب میروید و بیدار میشوید اما هرگز لحظه ورود خواب به ذهنتان و آنچه که روی میدهد را حس نکرده اید.

OshoConsciousSleepingMeditation

این تمرین را انجام دهید و پس از سه ماه تلاش ناگهان روزی با هشیاری به خواب خواهید رفت: در رختخواب چشمانتان را ببندید و سپس به یاد آورید, به یاد آورید که خواب فرا میرسد » من وقتی خواب فرا میرسد بیدار خواهم ماند.»
کار پر زحمتی است اما موثر. گاهی موفق میشوید و گاهی خیر. هر روز با پشتکار ادامه دهید. به یاد آورید که خواب فرا میرسد و تکرار کنید «اجازه نمیدهم بدون دانستن من اتفاق بیفتد. باید وقتی خواب فرا میرسد آگاه باشم. باید حس کنم خواب چگونه مرا در بر میگیرد و چیست»

روزی فرا میرسد که خواب می آید و شما هنوز بیدارید. در آن لحظه از ناخود آگاه خود آگاه میشوید. و وقتی از ناخودآگاه خود آگاه شوید دیگر هرگز خواب نخواهید بود. خواب نزد شما خواهد بود ولی شما همزمان بیدار خواهید بود. چیزی در میان شما به دانستن ادامه خواهد داد: اطرافش در خواب خواهد بود ولی آن چیزدر مرکز شما به دانستن ادامه خواهد داد. وقتی این مرکز به دانستن ادامه میدهد رویا دیدن غیر ممکن میشود. در آن حال شما به شکل دیگری در خواب خواهید بود و صبح به شکل دیگری برخواهید خواست. با کیفیت دیگری روبرو خواهید شد.

نکته: من این مراقبه را انجام داده ام و این پدیده را به مدت چند دقیقه دریافته ام. وقتی خواب فرا میرسد دمای بدن پایین می آیدو گویی ابری تیره شما را فرا میگیرد. مدت 4 تا 5 ثانیه زمان حرکت از بیدار به خواب است. اگر در این 4 تا 5 ثانیه آگاه بمانید میتوانید نظاره گر رویاهای خود باشید.

منبع: http://www.messagefrommasters.com/Meditation/Meditation_Techniques/Passive/Conscious_Sleeping.htm

با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.